میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

جدیدترین کارهای میکاییل

    ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام می رسم سلام میکاییل     قوربونت برم من که روز به روز شاهده بزرگتر شدن و آقا شدنت هستم اینقدر کارای خوشگل می کنی با خودم می گم یادم باشه بیام اینجا بنویسم حالا که اومدم نمی دونم چی بنویسم بذار یه کم تمرکز کنم ، یه نفسه عمیق چشمامو می بیندم تا یادم بیاد .......... . . . : از بازی های که یه کم بترسی خیلی خوشت میاد اولش یه تکون می خوری بعد حسابی میخندی ده بار هم تکرار بشه هر ده بارشو تکون می خوری . : هر بار فقط ی...
20 دی 1390

مامانه جارو برقی

واااای میکاییل    با این مامانت ؟؟؟؟ مامان که نیست جارو برقیه دایم داره یخچال رو جارو می کشه با این تفاوت که جارو برقی کیسه اش پر می شه اما دله من پر نمی شه خسته شدم به خدا ، فکم درد گرفت هر چی می خورم نمی دونم کجا میره فکر کنم غذا ها یه راه جدید یاد گرفتن و دیگه به معده نمی رن ، شایدم هم معده ام تقسیم میتوز کرده و دو تا شده !!! و اما داستان سر کار رفتن مامان تو ی فروشگاه ها یه ترازوی دیجیتاله سکه ایی هست همه هم شبیه هم حدوده سه هفته پیش من بعد از خرید رفتم وزن کردم و عدد 67 رو نشون داد آهی کشیدم و با خودم گفتم 10 تا دیگه مونده تا رسیدن به وزنه سابقم تا اینکه چند روز پیش به یه فروشگاهه دیگه ر...
16 دی 1390

پاستیل

سلام قند وعسله مامان داشتم توی صفحه های نی نی وبلاگ می چرخیدم به یه صفحه برخوردم اسمش برام جالب بود : پاستیل مامان !!!! ما مامان ها هر چی اسم دستمون میاد روی این نی نی ها میذاریم ، شکلات ، کلوچه ، بستنی ... یاده این افتادم که وقتی تازه حامله شده بودم چقدر پاستیل می خوردم البته من عشقه پاستیل هستم و نحوه آشنایی هم با پاستیل برات می گم و مامان اکرم هم هر روز می رفت بیرون و سه تا بسته پاستیل ماری بزرگ برام ویارونه می خرید منم که دیگه مثله مرغ ها دایم یه کرم از لب و لوچه ام آویزون بود تا اینکه یه روز بابایی منو دعوا کرد که اینا چیه می خوری همش رنگه و دیگه بعدش رفتم تو ترک !!! و اما نحو...
13 دی 1390

آقای رئیس ؛ مرخصی

 از روزی که نامت ملکه ی ذهنم شد احساس می کنم جمجمه ام با شکوه ترین امپراطوری دنیاست · سلام میکاییلم راستش چشمام درست نمی بینه ، سرم سنگینه ، حسابی قاط زدم احتیاج به پاس ساعتی دارم  به یه باز سازی ؛ خیلی خسته ام   چند وقته دیگه خوب نمی خوابی قبلان فقط دو بار شب بیدار می شدی شیر می خوردی و تا صبح ساعته هشت که بابایی رو بیدار کنی بره دانشگاه اما الان هر ساعت یکبار بیدار می شی دیشب دقیقان شش بار بیدار شدی اینقدر از خواب می پرم که دائما سر درد دارم ؛ کاره خونه و آشپزی و حمام روزانه ات بازی با شما هم روشه .   دیشب ، شر...
11 دی 1390

عشقه بابا

تو را آغوش میگیرم     تنم سرریز رویا شه جهان قد یه لالایی    توی آغوش من جا شه تو را آغوش میگیرم    هوا تاریکتر میشه! خدا از دستهای تو بمن نزدیکتر میشه... زمین دور تو میگرده   زمان دست تو افتاده؛ تماشا کن! سکوت تو عجب عمقی به شب داده تمام خونه پر میشه   ازین تصویر رویایی تماشا کن! تماشا کن! چه بیرحمانه زیبایی..............!  سلام فرشته کوچولوی خونه ما                      میکاییل ؛&nb...
5 دی 1390

شب یلدا

  سلام خورشیده زندگیم که با بیرون اومدنت یلدای سیاهه زندگیمو روشن کردی . امشب شب یلداس ، اول از همه شب یلدا به شادی . یادش بخیر یه زمانی من و بابایی می خواستیم اسمه بچه مون رو بذاریم : یلدا نه ساله پیش بود دانشجو بودم و خسته و کمی افسرده از آدمهای دور و برم ، یه همکلاسی داشتم به اسمه پرستو بچه اهواز بود فهمید که خواهره من اهواز زندگی می کنه پیشنهاد داد واسه چند روز تعطیلی باهاش برم من دیدم بد نمی گه سه روزه می رم یه هوایی به کله ام بخوره شاید حالم جا بیاد وقتی به مامانم گفتم اونم گفت منم میام خیلی وقته بچه ها رو ندیدم خلاصه تا ساعته 7 کلاس داشتیم و 9 شب بیلط ، خیلی دیر شد...
30 آذر 1390