جشنه سه ماهگی
سه ماهه زیبا
میکاییلم عزیزم تولده سه ماهگیت مبارک از این که اومدی و خونه دلم رو روشن کردی ممنونم بهترین های دنیا رو از خدا برات می خوام عاشقتم فرشته یادش بخبر سه ماهه پیش چه روزه بزرگی واسم بود چقدر هیجان داشتم ، نمی دونی که چقدر منتظر بودم روی ماهت رو ببینم حالا نود نود روزه که وصله جونم شدی و محاله که یه لحظه بدون تو باشم جونم به تک تک نفس هات بسته است به اون بالا و پاییت شدنه شکمت کمکم کردی عشقه واقعی رو تجربه کنم ( فقط اینو به بابات نگی ها !!! ) سه ماهه که هیچ غم و غصه ایی راهه دلم رو پیدا نکرده ...
دو ماهه زیبا
میکاییلم عزیزم تولده دو ماهگیت مبارک از این که اومدی و خونه دلم رو روشن کردی ممنونم بهترین های دنیا رو از خدا برات می خوام عاشقتم فرشته یادش بخیر دو ماهه پیش تازه همدیگر رو ملاقات کرده بودیم با این که مدت ها بود همو می شناختیم و انتظار می کشیدیم حالا دو ماهه که همه لحظه لحظه های زندگی واسم مهم شده پر از امیدم وشوره زندگی همه اینها رو تو به من دادی ممنون که هستی . ...
مامان ؛ بابا عاشقتونم
تو سه سالگی : " مامان ، بابا عاشقتونم تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین " تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم" تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون" تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود" تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم " تو ٤٠ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!" تو ٥٠ سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...! بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم سلام میکاییلم یعنی می شه یه روزی بگی که من می رم رو اعصابت ، اونوقت دلم چقدر می شکنه ، اما شاید هم بگی شاید رفتن رو اعصابه تو ...
کلاغ پر
بیا کلاغ پر بازی کنیم: روزای بی تو بودن ؛...... پر فکر بی تو بودن؛ ....... پر دوست داشتن کسی جز تو ؛ .......پر عشق کسی تو سرم جز تو ؛ ........پر عشق من فقط تو تو .... نپر ...
نویسنده :
ملی
8:08
میکاییل به روایت تصویر
تاریخه طلایی
سلام میکاییلم امروز برام یه تاریخ طلاییه ، شروع یه زندگی دو بارست ، قبل از اون فقط گذرانه عمر بود و تکراره مکررات ، چقدر هرلحظه خاطره های پارسال رو مرور می کنم گاهی دلتنگ می شوم اما وقتی نگاهت می کنم همه دلتنگی هام یادم می ره . هفدهم آذر اولین روزه بارداری من رقم خورد یعنی بدون اینکه بدونم داشتم پذیرای وجوده نازنینه تو می شدم . خدا داشت یواش یواش و پله به پله منو آماده می کرد من نمی فهمیدم درک نمی کردم ضجه می زدم باهاش دعوا می کردم اما خدا بی توجه به گفته های نا حسابه من کاره خودش رو می کرد ، ...



