میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

یک ماهه زیبا

میکاییلم عزیزم تولده یک ماهگیت مبارک از این که اومدی و خونه دلم رو روشن کردی ممنونم بهترین های دنیا رو از خدا برات می خوام عاشقتم فرشته یادش بخیر یک ماهه پیش داشتم انتظار می کشیدم که زودتر ببینمت ساعت های آخر بود تو هم کوله بارتو بسته بودی که بیای بغلم یک ماه به سرعت گذشت یک ماه با کلی اتفاقه جدید کلی احساسه جدید ، حسه مادر شدن همه اینها رو تو بمن دادی  ممنون که هستی .     ...
25 مهر 1390

سفر شمال

سلام به فرشته کوچولوی خونه ما    چهارشنبه شب مامان اشرف از پیشه ما رفت و ما اولین شبه سه نفری مون رو سپری کردیم از یه طرف جای مامانم خیلی خالی بود از یه طرف حسه مسولیته سنگین و حساس که دیگه باید خودم به تنهایی قبولش کنم و یه حسه خوشحالی که دیگه زندگی سه نفری مون شرع شد . پنج شنبه صبح تصمیم گرفتیم راهیه بابلسر بشیم تا به ویلای مامان و بابای بابا جونی بریم تا بابایی هم این روزهای آخر رو کناره حانوادش باشه ساعته نه صبح بیدار شدیم اما تا تونستیم راه بیفتیم ساعته یک بود دلت نمی خواست یک لحظه از بغله من پایین بیای و من هیچ کاری نمی تونستم بکنم و بابایی مجبور شد همه کارها رو بکنه بد هم نبود چون همیش...
24 مهر 1390

افتادن حلقه

  یه کف مرتب ، یه هورااااااااااااااااااااااااااااااا  بزن دست دست قشنگ روووووووووووو پسرم ، قند و عسلم حلقه اش افتاد و این استرس هم تموم شد روز شنبه بعد از ناهار راهیه تهران شدیم و به محضه رسیدن رفتیم مطب دکتر که بعد از معاینه گفت این که خشک شده و خیلی راحت کندش من که  داشتم پرواز می کردم و باورم نمی شد که به این زودی بیافته خوشحال و خندان به خونه برگشتیم ...
24 مهر 1390

مامانه ترسو

  وقتی نگاهم میکنی،قشنگیاتو دوست دارم حالته معصومه چشات،رنگ نگاتو دوست دارم وقتی صداتو میشنوم ،دلم برات پر میزنه ترسه یه روز ندیدنت،غمه بزرگه قلبمه   اینقدر تورو دوست دارم که هیچکسی کسی رو اینجوری دوست ندار ه فرشته کوچولوی من سلام امشب مامی دلش هزار تا غصه داره ، آخه فردا قراره با پای خودم برم و با دسته خودم  عشقم رو بدم دسته دکتر واسه ختنه ، راستش از وقتی بدنیا اومدی یا نه شایدم از وقتی تو دلم بودی ترسه این روز رو داشتم ،...
24 مهر 1390

روزه واقعه

دوست دارم بمیرم ، اما اون اشک هاتو نبینم سلامممممممم فرشته کوچولوی قلبه من خدا رو شکررررررررررر که اون روزه بد تموم شد ، ساعته 6.5 از خونه دراومدیم آرامشت رو که می دیدم بیشتر جیگرم خون می شد ، خیلی راحت تا مطب دکتر رسیدیم رفتیم تو ، که بیدار شدی و شیر می خواستی منم رفتم تو یه اتاق تاریک نشستم که بهت شیر بدم جای خوبی برای خلوت کردن بود اشک ها هم به کمکم اومدن که بابایی مثله خروسه بی محل مامانم رو آورد اونجا انگاری فهمیده بود که من دوست دارم تنها باشم ، مامانم یه کم نشست فهمید که من چه حالی دارم گفت ای بابا پسر همین یه کارش سخته اما دختر داشتن کلی دلشوره داره از عروسیش بگیر تا زایمان و هزار تا سختی که باید بکشه اولش با خو...
23 مهر 1390

اولین خنده

قند و عسلمممممممممممممممممممممممم امروز برای اولین بار تو به من خندیدی اینقدر ذوق زده ام که نگو دیگه کاملا منو می شناسی امروز داشتم جا تو عوض می کردم و باهات حرف می زدم که تو هم برام دست و پاتو تکون می ذادی و لباتو غنچه می کردی که باهام حرف بزنی که گهگاهی هم صداهایی از خودت در می اوردی که دیدم داری بهم می خندی اول فکر کردم که از اون خنده های که نوزاد ها  می کنن که دهن شون رو  باز می کنن  اما دیدم نه واقعیه بابایی رو صدا زدم اونم دید آره واقعان داری به من می خندی میکاییله من تو بیست و نه روزگی به روی مامانش خندید و اونو ذوق مرگ کرذ . ...
22 مهر 1390

عکسه عشقه من

اون روز که رفتیم واسه پاسپورتت عکس بگیریم این دو تا عکس هم گرفتیم که تازه آماده شده عاشقه خمیازه های از ته دلتم که روزی هزار بار می کشی بعد خودتو کش و قوس میدی ...
22 مهر 1390

پسره سه هفته ایی من

چقدر خوبه که تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم چقدر خوبه که از چشمات می تونم شعر بردارم   عشقه کوچولوی من میکاییل اول از همه روزت مبارک کودک من آخه امروز روزه جهانیه کودکه .  امروز از اون روزایی که باز من نمی تونم یه دقیقه زمین بذارمت و من مجبورم بذارمت تو بغلم و در حالی که تو شیر می خوری من یه دستی بیام تایپ کنم راستش همیچین روزایی من بدجوری کلافه می شم نه بخاطره بی قراری های تو ، بخاطره این که فکر می کنم من بدجور ناشی ام و شاید جاییت درد می کنه نکنه سرما خوردی یا اینکه من نمی تونم آرومت کنم ؟؟؟ در همچین مواقعی من حتی یادم موهام رو هم شونه کنم ؟؟؟؟ تا الان که مامان اش...
16 مهر 1390

خیلی آقایی

من عاشق تر از پیشم  دارم عاشق ترم می شم    سلام فرشته کوچولوی من جمعه 8 مهر بساطی داشتیم با شما تا یه کم شیر می خوردی بیدار می خوابیدی تا میذاشتمت زمین سریع چشماتو باز می کردی و اینور و اونورو نگاه می کردی غروب که شده بود من کلافه شده بودم از بی خوابی و حال و روز خوبی نداشتم تصمیم گرقتم برم یه دوش آب گرم بگیرم که وقتی از حموم در اومدم چشمت روزه بد نبینه یه لرزی گرفتم که تا حالا اینجوری نشده بودم الکی هم گریه گرفته بود و اشکام می اومد با یه لباسه کاموایی رفتم کنار شوفاژ دراز شدم مامان اشرف هم اومد دوتا پتو گلبافته ضخیم هم روم انداخت اما باز من می لرزیدم کیسه آب جوش آورد اما من انگار تو سیبری بو...
10 مهر 1390