یادداشت های روزانه 4
عشقه من ، پسره من
سلام مامی جونم ؛ دلم برات یه ذره شده
، ( همین الان یه تکون حسابی خوردی
؛ یعنی دله تو هم تنگ شده؟؟؟؟؟؟
)

بیست و پنج هفته و پنج روز ...... یه چیزی نزدیک سیزده هفته مونده هیچ وقت تو عمرم اینقدر نگاه تقویم نکرده بودم
و جالبه هر بار از اول هفته های باقی مونده رو می شمارم 

تو این هفته تو کارای جدید می کنی
، ماشالله نه به اون تکون نخوردن هات نه به الانت که دایم داری واسه خودت بازی می کنی 

سه روز پیش خوابیده بودم و کتاب می خوندم
( این روزا کتابایی که می خونم همش راجع به بارداری و بچه داریه و تنها سایت هایی هم که می رم نی نی وبلاگه و نی نی سایته ) که یهو از روی ملافه شکمم پرت شد به سمته بالا ؛ نمی دونم داشتی چی کار می کردی ؟؟؟؟
.
و دیروز هم نه حاله آشپزی داشتم و نه کارای دیگه
اومدم دراز شدم که خوابم برد
یه هو با یه ضربه دردناک بیدار شدم که دیدم بله کار کاره شماست که یه ضریه های محکم می زدی زیره معده ام
و منم که گرسنه ام شده بود حسابی و از گرسنگی معده ام درد گرفته بود با این ضربه های محکم تو بیدار شدم
هر چند که توان بلند شدن نداشتم اما مجبورم کردی به زور بلند بشم انگار تو هم گرسنه ات بود و غذا می خواستی
به محضه خوردن آروم شدی و ساکت نشستی
.

اخیران هفته ایی دو روز به کلاسهای آموزشی مخصوصه دورانه بارداری میرم 
و اونجا یه کم هم ورزش میکنیم همه خوبیش اینه که هر جلسه قبل و بعد از ورزش صدای قلبتو میذاره من میشنوم یعنی هفته ایی 4 بار و این خیلی لذت بخشه همش فکر میکنم داری اسب سواری می کنی
که از تو دلم صدای پای اسب میاد
.
قوربونت برم من ؛ عاشقتم قندو عسلم ![]()


یادداشت های روزانه 4
