میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

میکاییل در 4.5 ماهگی

سلام عشقه کوچولوی من : مدتیه تو خوردن شیر بدقلق شدی می دونم گشنه ایی اما نمی خوری ، به جاش وقتی خوابی می خوای تلافیش رو دربیاری ، تازه باید حواسم هم باشه اگه نه می بینم انگشت شستت هم از کنار گذاشتی دهنت و هر دو رو با هم میک می زنی . : جدیدان یاد گرفتی جیغ هایی می زنی بتفش ، جوری که پرده گوشمون تا دو ساعت بعدش می لرزه ، با بابایی رفته بودیم خرید من رفتم سراغه خرید خودم بابایی هم تو رو با کالسکه برد سراغه خرید خودش یه هو دیدم بابایی زنگ زد گفت کجایی ؟؟؟ نمی تونم نگهش دارم بعد یکی از کمدی ترین صحنه های عمرم رو دیدم که تو جیغ می زدی و همه فروشگاه رو گذاشتی بودی رو سرت بیچاره بابایی هم هول شده بود با کالسکه می دوید جوری ک...
11 بهمن 1390

حس مادری در حیوانات

  قشنگ ترین حس دنیا ، حس مادری است با همه سختی هاش خوشحالم که یک مادر هستم . ادامه مطلب رو هم ببینید لطفا باورم نمی شد که حلزون ها هم؛  بله    دارن با هم می رن خرید انگاری طفلک این مامانه هم مثه من خوابش میاد , امان از این  بچه ها  فیل ها خیلی حیوون های خوشگلی ان عاشقه این عکسم انگار وایسادن ژست گرفتن وای چه بچه لوسیه این     طفلک این مامانه       ...
10 بهمن 1390

بعد از ظهر دوست داشتنی من

وقتی حتی پیشمی، دلم برات تنگ می شه باز عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز دلم می خواد مثله تو باشم صاف و ساده ، همه چیز این دنیا برام عجیب باشه یه چراغ توجه مو جلب کنه با چشمای کنجکاو همه جا رو بپام با دیدنه یه آدم جدید از ته دل بخندم  وقتی می رم جلوی آینه کلی شاد بشم  منم دلم می خواد تو دنیای فرشته ها باشم حتا یه لحظه دلم برای قرشته بودن عجیب  تنگه   هر لحظه هزار بار خدا رو شکر که می کنم که کنارمی ، هر لحظه بیشتر وابسته بهت می شم نگاهت که می کنم انگار از این عالم دور می شم ،   گفته بودم که تو تعطیلاته عید چینی ها هستیم میدونستم دو روز تعطیله اما دق...
6 بهمن 1390

بچه ننه

  آیا می دانید چرا میگن بچه ننه نمی گن بچه بابا ؟ مامان - بعله ؟ - من می خوام به دنیا بیام ... ... - باشه .   - مامان - بعله ؟ - من شیر می خوام - باشه   - مامان - بعله ؟ - من جیش دارم - خب     - مامان - بعله ؟ - من سوپ خرچنگ می خوام - چشم   - مامان - بعله ؟ - من ازون لباس خلبانیا می خوام - باشه   - مامان - بعله؟ - من بوس می خوام - قربونت بشم   - مامان - جونم ؟ - من شوكولات آناناسی می خوام - باشه   - مامان - بعله ؟ - من دوست می خو...
3 بهمن 1390

اندر احوالات مالزی 2

مالزی سرزمین دوستی بی شک مردم مالزی یکی از معدود ترین مردمی هستن که نژادهای مختلف مالایی ، چینی و هندی به صلح کنار هم زندگی می کنن مهم نیست که چه فرهنگی داری چه مذهبی، چه دینی ، چه پوششی؛ انسان باش و به خوبی زندگی کن   یادمه ماه رمضون بود و مسلمون ها برای نماز ظهر به مسجد می رفتن در حالیکه کوچه رو به روی مسجد جشن چینی ها بود و تو کوچه میز گذاشته بودن و ناهار می دادن نه شلاقی بود نه منکراتی نه شکایت از روزه خواری در ملاعام   استان کلانتان که ما در اون زندگی می کنیم استان اسلامی مالزی هست و تنها استانی هست که به خاطره نماز جمعه روز جمعه تعطیله و برای این که خیلی از بقیه کشورها و شهرهای مالزی عقب نمونن ا...
2 بهمن 1390

واکسن چهار ماهگی

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد تو که نزدیک تر از من به منی می دانی دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد       سلام عزیز دلم میکاییلم امروز من و بابایی یه کار سخت رو انجام دادیم اونم واکسن چهار ماهگی تو بود     امروز صبح ساعت ٨ که بیدار شدی من سپردمت به بابایی و خودم که اصلان خوب نخوابیده بودم بیهوش شدم ساعت یازده از خواب بیدار شدی و همون موقع به بابایی اس ام اس ز...
29 دی 1390