جشن دو ماهگی
سلام قند و عسله مامان روزه بیست و پنجم دو ماهگیت تموم شد و دو ماهه که قدم روی چشمای ما گذاشتی منو بابایی به همین مناسبت تصمیم گرفتیم یه جشنه کوچیکی برگزار کنیم . اون روز بابایی زودتر اومد خونه و واسه ناهار رفتیم بیرون بعدش رفتیم خرید که خریدمون خیلی طول کشید اول خرید واسه خونه و مهمونی داشتیم بعد مامی شما شدیدا نیازه مبرمی به لباس داشت بعلت تغییر سایز ، نمی دونم چرا دیگه پام بزرگ شده !!!! کفشی که اینجا داشتم بعد از برگشتن پوشیدم داشت توی پام منفجر می شد . خلاصه با کمکه تو و بابایی من تونستم چند دست لباسی واسه خودم و شما بخرم ، وااااااااااااای میکاییل نمی دونی اینجا ...


