روزه مادر
پسرم ، همه ی وجودم امروز روزه مادره و من ازخوشحالی در پوسته خودم نمی گنجم چقدر قشنگه حسه مادر بودن خدای مهربونی که منو لایق دونستی که مادر بشم به من لیاقته این نام رو بده به من کمک کن که مادر خوبی بشم کمکم کن بخوبی ازپسش بربیام نزدیکای ظهره و من تنهام بابایی رفته سره کار به سرم میزنه که برم پیاده روی همین که پامو بیرون میذارم همه خاطراتم به سراغم میاد یه لحظه بچه میشم یه لحظه عروس میشم یه لحظه میام به آینده وقتی که تو کنارمی . بلاخره بابایی بلیط گرفت اما تنها برای خودش و قراره که منو تو با هم تنها بمونیم یاد روزهایی ...



