میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

هفته آخر ( چهلم )

سلام فرشته کوچولوی من روزهای آخر هم به سرعت دارن سپری می شن هر چند که من گاهی خودم با خودم درگیر می شم اما بازم دارن زود میرن یعنی واقعان آخره این هفته پیشمی ؟؟؟؟ چه راهی بود از روزی که فهمیدم مهمون دلمی تا الان که دارن تموم می شن ، به جرات می گم که بهترین دورانه زندگیم بود روزهای تغییر و انتظار با وجوده تو من یه آدمه دیگری شدم که البته فکر می کنم آدمه خیلی بهتری نسبت به قبل شدم .     شروعه هفته سی و نه امروز مامان اکرم اومد با یه دسته گل و یه جعبه خوشگل و بزرگ که دیدم دوازده ، سیزده دست لباس برای گل پسرم خریده بود که نصفی شون نارنجی بود ، آخه مامان اکرم عاشقه رنگه نارنجیه . ...
20 شهريور 1390

هفته سی نهم

یه نفر منتظره، تو بهارش باشی تا کنارت باشه، تا کنارش باشی سلام گل قشنگم درد و بلات بجونم که فکرکردی دله مامانی هتل پنج ستاره تو جزایره هاواییه که دلت نمی خواد ازش دل بکنی ، از یه طرف خوش حالم و فکر می کنم  یعنی اینکه تو این مدت بهت خوش گذشته و من شرایطه خوبی رو برات فراهم کردم که اون تو رو دوست داری . سی و هشت هفته و یک روز....... توی تعطیلاته عیده فطر هستیم راستش از تعطیلات متنفرم ؛ خدا رو شکر هفته ایی هم دو ؛ سه روز تعطیله ، ما که جایی نمی تونیم بریم کسی هم دعوتمون نمی کنه یعنی همه خودشون یه جوری سرگرمند ، کلاسه گلابی هاهم  تعطیله . خوب منه بیچاره چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟ ...
14 شهريور 1390

ماجراهای هفته سی و هشتم

سلام میکاییلم ، عسلم سی و هفت هفته و چهار روز ................. روزهایی با طعمی شیرین آمیخته با کمی ترس و دلهره دلم برای دیدنت تنگ شده اما برای رفتنت از وجودم هم بی قرارم و غم و شادی وجودم را گرفته ، حسی مابینه خداحافظی و سلام ،حال عجیبی دارم این روزها.....   هر شب به تخته خالیت کناره تختم نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم کی میای و توی این تخت لالا  کنی و بعد گشنه ات بشه و فقط منو بخوای بعد من بیام بغلت کنم آروم شی می دونستی که چشامی ؛ همه ی آرزوهامی می دونستی که همیشه تو تمومه لحظه هامی  امروز شنبه اس و خیلی خوشحالم ، روزهایی که قراره برم سونو...
8 شهريور 1390

وسایله میکاییل جوووووونم

محمد و مرتضی ؛ پسر خاله جونی ها ، در حاله چیدنه وسایله قند و عسلم     این شامپو ها رو بابا جونی خریده   اینا رو خاله الهام از کیش برات سوغاتی خریده اولین لباس هایی که خودم برات خریدم عاشقه این جوراب هام   ساک بچه و کیف شیشه شیر عزیزه دلم قول میدم وقتی یه جا ساکن شدیم بهترین وسایل رو (البته در حد وسعه مالیمون ) برات تهیه کنم ، ان شالله بزودی می بینمت که داری ازشون استفاده می کنی . ضمنان دسته مامان اشرف جون هم درد ...
4 شهريور 1390

انتخاب اسم

سلام قند و عسلم ،  عشقم ، نفسم و.........میکاییلم بلاخره اسمتو انتخاب کردیم ؛  میکاییل ، منو بابایی با هم دیگه راستش انتخاب اسمت جریاناته زیادی داشت ، وسواسه زیاد من و بابایی کارو سخت کرده بود حدوده ده روز پیش به پیشنهاد من قرار شد از بین اسمهایی رو که دوست داریم رو لای قرآن بذاریم و یکی رو برداریم و بعدش هم کلی اولتیماتوم دادم که هر چی دراومد دیگه حرف نمی زنیم . اسمهای کارن وبنیامین رو چنذین بار نوشتم دفترچه ایی رو که اسم های انتخابی رو نوشته بودم آوردم و با هم مرور کردیم  شنتیا ، ساتیار و سام هم به لیستمون اضافه شد ، نمی دونم چرا قلبم اینقدر تند میزد ؟؟؟ ...
1 شهريور 1390

شمارشه معکوس

       سلام پسره قشنگم هفته سی و ششم هم تموم شد و داریم با هم وارده هفته سی و هفت می شیم باورت می شه من که باورم نمی شه یعنی چیزی به اومدنت باقی نمونده و پره پرش یه ماهه دیگه اس که تو بغلمی ، اما تا نیای تو بغلم و از نزدیک نبینمت باور نمی کنم که مامان شدم   .   از هفته گذشته برات بگم از روزه پنجشنبه روزه بعد از عمله بابایی ، که صبح با دلشوره تمام زنگ زدم به عمو امیر که حاله بابا رو بپرسم که گفت : بابایی داره صبحانه می خوره و امروز هم مرخص می شه اینقدر خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم و از خوشحالی همش حرف میزدم بیچاره مامان اشرف؛  بلاخره بابایی ساعته سه اومد و ...
26 مرداد 1390

عمل پای بابا جونی

سلام عسلم   نمی دونی چقدر لذت بخشه لحظه های کناره هم بودن       اصلا باورم نمی شد که بابایی کنارمه حضورش دلمو گرم می کنه یه شادی خاصی بهم میده امیدوارم هیچ کس بدون همسرش نباشه    روز دوشنبه اولین کاری که کردم واکسنه کزازم رو زدم که تا حالا زدنش رو پشت گوش انداخته بودم و تا خانومه سوزن رو وارده دستم کرد تو یه تکونه خیلی محکم خوردی ، که همش بهت می گفتم نترس پسرم ، من پیشتم   . و بعدش خودم رو کشتم تا غروب شد و با محمد رضا   ( خواهر زاده ام که واسم مثله داداشیه که هیچ وقت نداشتم ) رفتیم فرودگاه ، تا رسیدم چند دقیقه بعد بابا...
20 مرداد 1390

بابایی فردا میاددددددددددددددددد

سلام پسره گلم   بلاخره انتظارمون داره تموم می شه و بابایی فردا شب این موقع پیشمونه    تو هم کلی از این موضوع خوشحالی و یک لحظه هم امروز تو دلم آروم و قرار نداشتی شبیه یه موشه کوچولو که زیره به ملافه حرکت کنه امروز جای آرنج و پات روی دلم حرکت می کرد امروز رکورد زدی واسم مامانی     فردا ؛ خودم می خوام برم فرودگاه دنبالش ، البته مامان اکرم می خواست بره دنبالش اما نمی دونی من با چه نرفندی نقشه سوار کردم تا خودمون با هم بریم آخه دلم طاقت نداشت بشینم خونه ؛  دوست داشتم از اولین لحظه با هم ببینیمش . آخ خدا جونم هزار بار شکرت   . ...
16 مرداد 1390