نیمه راه ( هفته بیستم )
سلام عزیزه مامان/(1219).gif)
مبارکهههههههههههههه /(744).gif)
باهم به نیمه راه رسیدیم و چهار ماه و نیم دیگه مونده که من تو رو ببینم 
حالا دیگه یواش یواش تکون های کوچولویی تو دلم رو احساس میکنم
.

هفته گذشته منو بابایی با هم پیش یه خانوم دکتر مهربون رفتیم
و صدای قلبه خوشگلتو شنیدیم برای اولین بار، اما نمیدونم چرا دایم فرار میکردی
و صدا قطع می شد دوباره دکتر می گشت پیدا میکرد اما باز شما
.
و بابایی هم با خوشحالی بالای سر ایستاده بود و طبق معمول
.
اما چیزی که باعثه تعجبه خانوم دکتر شد افزایش زیاده وزن من بود
؛ واینکه چرا من یهو از 57 به 67 رسیدم
، یعنی من اینقدر می خورم و می خوابم ؟؟؟؟؟
اما خودم سعی می کنم که اصلا به این موضوع فکر نکنم !!!!!![]()

و دو روز پیش منو بابایی بنا به درخواسته دکتر رفتیم سونوگرافی
و ما برای دیدنت نمیدونی چقدر بی صبرانه انتظار می کشیدیم
تا اینکه نوبتمون شد و یه آقای دکتر مهربون اومد و به ما تبریک گفت /(698).gif)
و شروع به کار کرد منو بابایی هم که با کنجکاوی نگاه صفحه مانیتور میکردیم 
که دکتر گفت پسرتون بیست هفته و دو روزشه که من گفتم پس پسره گفت مگه نمی دونستی گفتم نه با قطعیت گفت بله پسره اونم چه پسری
.
و هر لحظه که هر جا رو چک میکردم و می گفت سالمه من هزار بار خدای مهربون رو شکر میکردم
.



نیمه راه ( هفته بیستم )
