میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

فرشته من _ میکاییله من _

1390/8/9 8:49
نویسنده : ملی
403 بازدید
اشتراک گذاری

 

 محصل

 

وقتی رسیدی که شکسته بودم ، از همه ی آدما خسته بودم

وقتی رسیدی که نبود امیدی  ،اما تو مثل معجزه رسیدی

وقتی رسیدی که شکسته بودم ، از همه ی آدما خسته بودم

بعد یه عالم اشک و بغض و فریاد  ،خدا تو رو برای من فرستاد

خوب می دونم جای تو رو زمین نیست  ،خیلیه فرق تو فقط همین نیست

آدمای قصه های گذشته  ،به کسی مثل تو میگن فرشته

فرشته ی نجات، فرشته ی نجات ، تو جون ازم بخواه، اونم کمه برات

رسیدی از یه جا که آشنا بود  ،شبیه تو فقط تو قصه ها بود

تو از یه جای خیلی دور اومدی  ،قفلو شکستی مثل نور اومدی

تو همونی که آرزوی من بود  ،همیشه هرجا روبروی من بود

شبا تو خوابم تو رو دیده بودم  ،خیلی شبا بهت رسیده بودم

خوب می دونم جای تو رو زمین نیست ، خیلیه فرق تو فقط همین نیست

آدمای قصه های گذشته ، به کسی مثل تو میگن فرشته

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان گیسو
9 آبان 90 14:41
فرشته عزیزم
مهربونم
خدا تو رو برای بابا مامان حفظ کنه که تو غربت پشت و پناه و تنها دل خوشیشون هستی


ملی جونم به هوای اونجا عادت کرده ؟
مریض که نشده مثلاً خدایی نکرده بیرون روی و این چیزا ؟

والا چی بگم چشمش عفونت کرده اما بیرون روی نه
خدا همه فرشته کوچولوها رو حفظ کنه

مامان محمدجان
10 آبان 90 0:33
سلام دوست خوبم بنابه دلایلی که شرحش رو مینویسم نشد اپ کنم ببخش اما وقتی وبت رو باز کردم نمیدونم چرا دلم گرفت پیش هم نبودیم اما انگار وقتی تو یه خاک بودیم دلمون بهم نزدیک بود و خلاصه نمیدونم چرا دلم واست تنگ شد انگار ما رو ترک کردیعزیزم امیدوارم هرجا هستی موفق و موید باشی فدای اون میکاییل دوست داشتنی بشم من


راستش منم دلم تنگ شده واسه دوست هایی که هیچ وقت ندیدم
مامان محمدرضا(شازده کوچولو)
10 آبان 90 13:53
سلااااااام
من بازم اومدم
الهی بمیرم که چشمای ناز پسرمون عفونت کرده ..........
ملی جان حتما با پنبه آغشته به چایی چشماشو بشور ، توی حموم هم حتما با شامپو بچه چشماشو بشور ،
ان شاالله که زووووووووودی خوب میشه.
مواظب خودتون باشید
بوووووووووووووووس

چشم حتمان عزیزمممنون از راهنمایی هات

ریحانه
10 آبان 90 17:32
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام عزیییییییییییییییییییییییییییییییزم
عجب شعری گذاشتی خانمی...
انگار مخصوص خود میکائیله!!!
گلم من خییییییییییییلی درگیر شدم خصوصأ که بهراد جدیدأ یاد گرفته توی صورتش شیر بالا میاره و منو خیلی نگران کرده...
همش چشمم روشه تا خدایی نکرده...
گلم فرشتتو صدتا ببوس.
اون مسئله رو هم از مامانم پرسیدم...
چیزی نمیدونست!
حتمأ برو دکتر.

خیلی خیلی مواظب خودت باش عزیزم.


می دونم گلم روز های اول آدم خیلی درگیره حتمان بهراد رو به پهلو بخوابون .
اصلان تو این شعره انگار شرح حاله منو نوشتن

مامان گیسو
11 آبان 90 2:48
الهی خاله براش بمیره
تو رو خدا منو از حالش باخبر کن
دکتر بردیش ؟ چی گفت؟


خدا نکنه جیگره من آره بردمش گفت اینجا از این چیزا زیاده
مامان پارسا جون
13 آبان 90 2:14




مامان ماهان
13 آبان 90 21:36
الهی که خدا پشت و پناهش باشه و هیچ وقت مریض نشه
مریم مامان رادین
12 دی 91 15:48
ببین تو رو خدا، از دلتنگیت اومدم سراغ شش ماهه اول! راستی خیلی قشنگ نوشتی ها! آدم احساس رو از لابلای کلماتت با تمام وجود لمس می کنه...
یه چیزی هم بگم؟ بعضی شکلک ها نا پدید شدن یه نوشته اومده جاشون


قوربرونت برم من
واسه همینه دیگه شکلک نمیذارم
ماله وبلاگ هایی بوده که تعطیل شده