میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

خاطراته درهم

سلام قند وعسلم وقتی تو بغلم داری می خوابی خوشحالم که می تونم منم یکمی بخوابم اما وقتی خوابیدی دلم می خواد همش نگات کنم و حیفم میاد که بخوابم ، اینقدر قشنگ می خوابی که یک لحظه هم رو فرشته بودنت کسی شک نمی کنه هر کی تو خواب می بیندت می گه اسمش برازندشه واقعان مثله فرشته هاس ، عاشقه خنده هاتم که وقتی خوابی نحویلم می دی تو هم می دونی دله مامی برات غش میره بیشتر براش دلبری می کنی   خدا رو شکر روزهای سخته اولیه بعد از زایمان سپری شد و داره همه چیز به روال عادی خودش بر می گرده اولین چیزی که شبه بعد از زایمان برام جالب بود این بود که می تونستم روی شکم بخوابم اینقدر برام لذت بخش بود که نگووووووووووو !!!! و اینکه من ر...
4 مهر 1390

بزرگترین روز زندگی من

  روز پنج شنبه تصمیم گرفتم که پیاده روی نرم و خونه رو تمیز کنم ، شروع کردم به کار که وسطش به فکرم رسید برم برای سالگرده ازدواجمون واسه بابایی یه چیزی بخرم ، از خونه زدم بیرون به بابایی هم گفتم بعد از فیزیو تراپی بیا سراغم تا رسیدم جلوی مغازه عطر فروشی یهو دیدم خوده بابایی رسید و من نتونستم سوپرایزش کنم کادوش رو خریدم و بهش همون جا دادم یه دور زیدیم و برگشتیم خونه ، شروع کردم به ناهار درست کردن که احساسه بی حالی شدید کردم و شروع کردم به غر زدن به بابایی  که خسته شدم ، نمی تونم دیگه نمی کشم ، ناهار خوردیم و من خوابیدم حسابی ، که البته آخرین خوابه راحتم بود بیدار که شدم متوجه پاره شدنه کیسه آبم شدم ، اول به بابایی نگفتم و شروع به...
3 مهر 1390

میکاییلم اومد

سلام به همه دوستای خوبم جمعه بیست و پنجم شهریور ساعت 4:35 صبح میکاییلم قدمشو روی چشمای ما گذاشت . چقدر احساسه قشنگیه خیلی قشنگ تر  از اونی بود که فکرشو می کردم سر فرصت میام و جریانو اون روز رو می نویسم ای خدای مهربون هزار تا شکرت ...
27 شهريور 1390

پایانه نه ماه انتظاره زیبا

  میکاییلم ،عزیزم قوربونت برم  تا می تونی از دنیایی که هستی  استفاده کن  چون دیگه باید آماده اومدن به دنیایی بشی که توش باید مقاوم باشی دنیایی که پر از فراز و نشیبه و پر از زشتی و زیباییه ،ا میدوارم که دنیا همیشه چهره قشنگش رو بهت نشون بده . شروعه هفته چهل و یک کارم شده پیاده روی تو کوچه پس کوچه ها و خیابونهای مهرشهر ، دیگه همه چاله چوله های کوچه هاشم رو حفظ شدم صبح ها که بابایی میره قیزیو تراپی یه نوبت میرم و غروب ها هم بابایی با دوچرخه میاد و منم پیاده بزور خودمو شکممو می کشم . فقط دو روزه و نیم دیگه تا شنبه مونده اما همیشه لحظه های آخر  دیر تر از همیشه می گذرن ، باید یه جوری سر...
24 شهريور 1390

هفته آخر ( چهلم )

سلام فرشته کوچولوی من روزهای آخر هم به سرعت دارن سپری می شن هر چند که من گاهی خودم با خودم درگیر می شم اما بازم دارن زود میرن یعنی واقعان آخره این هفته پیشمی ؟؟؟؟ چه راهی بود از روزی که فهمیدم مهمون دلمی تا الان که دارن تموم می شن ، به جرات می گم که بهترین دورانه زندگیم بود روزهای تغییر و انتظار با وجوده تو من یه آدمه دیگری شدم که البته فکر می کنم آدمه خیلی بهتری نسبت به قبل شدم .     شروعه هفته سی و نه امروز مامان اکرم اومد با یه دسته گل و یه جعبه خوشگل و بزرگ که دیدم دوازده ، سیزده دست لباس برای گل پسرم خریده بود که نصفی شون نارنجی بود ، آخه مامان اکرم عاشقه رنگه نارنجیه . ...
20 شهريور 1390

هفته سی نهم

یه نفر منتظره، تو بهارش باشی تا کنارت باشه، تا کنارش باشی سلام گل قشنگم درد و بلات بجونم که فکرکردی دله مامانی هتل پنج ستاره تو جزایره هاواییه که دلت نمی خواد ازش دل بکنی ، از یه طرف خوش حالم و فکر می کنم  یعنی اینکه تو این مدت بهت خوش گذشته و من شرایطه خوبی رو برات فراهم کردم که اون تو رو دوست داری . سی و هشت هفته و یک روز....... توی تعطیلاته عیده فطر هستیم راستش از تعطیلات متنفرم ؛ خدا رو شکر هفته ایی هم دو ؛ سه روز تعطیله ، ما که جایی نمی تونیم بریم کسی هم دعوتمون نمی کنه یعنی همه خودشون یه جوری سرگرمند ، کلاسه گلابی هاهم  تعطیله . خوب منه بیچاره چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟ ...
14 شهريور 1390