ماجراهای هفته سی و هشتم
سلام میکاییلم ، عسلم سی و هفت هفته و چهار روز ................. روزهایی با طعمی شیرین آمیخته با کمی ترس و دلهره دلم برای دیدنت تنگ شده اما برای رفتنت از وجودم هم بی قرارم و غم و شادی وجودم را گرفته ، حسی مابینه خداحافظی و سلام ،حال عجیبی دارم این روزها..... هر شب به تخته خالیت کناره تختم نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم کی میای و توی این تخت لالا کنی و بعد گشنه ات بشه و فقط منو بخوای بعد من بیام بغلت کنم آروم شی می دونستی که چشامی ؛ همه ی آرزوهامی می دونستی که همیشه تو تمومه لحظه هامی امروز شنبه اس و خیلی خوشحالم ، روزهایی که قراره برم سونو...


