روزه واقعه
دوست دارم بمیرم ، اما اون اشک هاتو نبینم سلامممممممم فرشته کوچولوی قلبه من خدا رو شکررررررررررر که اون روزه بد تموم شد ، ساعته 6.5 از خونه دراومدیم آرامشت رو که می دیدم بیشتر جیگرم خون می شد ، خیلی راحت تا مطب دکتر رسیدیم رفتیم تو ، که بیدار شدی و شیر می خواستی منم رفتم تو یه اتاق تاریک نشستم که بهت شیر بدم جای خوبی برای خلوت کردن بود اشک ها هم به کمکم اومدن که بابایی مثله خروسه بی محل مامانم رو آورد اونجا انگاری فهمیده بود که من دوست دارم تنها باشم ، مامانم یه کم نشست فهمید که من چه حالی دارم گفت ای بابا پسر همین یه کارش سخته اما دختر داشتن کلی دلشوره داره از عروسیش بگیر تا زایمان و هزار تا سختی که باید بکشه اولش با خو...


