میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

نیمه راه ( هفته بیستم )

سلام عزیزه مامان مبارکهههههههههههههه   باهم به نیمه راه رسیدیم و چهار ماه و نیم دیگه مونده که من تو رو  ببینم   حالا دیگه یواش یواش تکون های  کوچولویی تو دلم رو احساس میکنم .   هفته گذشته منو بابایی با هم پیش یه خانوم دکتر مهربون رفتیم    و صدای قلبه خوشگلتو شنیدیم  برای اولین بار، اما نمیدونم چرا دایم فرار میکردی و صدا قطع می شد دوباره دکتر می گشت پیدا میکرد اما باز شما . و بابایی هم با خوشحالی بالای سر ایستاده بود و طبق معمول . اما چیزی که باعثه تعجبه خانوم دکتر شد افزایش زیاده وزن من بود ؛ واینکه چرا من یهو از 57 به 67 ر...
6 ارديبهشت 1390

دوسته عزیزه مامان

  سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن امروز عصر که مثل همیشه تنها بودم تصمیم گرفتم برم تا پارک سر خیابون کمی پیاده روی کنم   ، که جلوی من یه مامان با پسر کوچولوش دسته همدیگرو گرفته بودن و آروم آروم راه میرفتن ، تو ذهنم خودمو با تو تصور میکردم که ما هم داریم تاتی تاتی راه میریم یهو به اندازه هزار سال دلم برات تنگ شد دوسته کوچولوی مامان . همینطور که میرفتم یاد یه خاطره از مالزی افتادم : یه روز عصر بود اواخر آذر ماه حوصله ام سر رفته بود سواره ماشین شدم که برم زمینه کناره دانشگاه پیاده روی ؛ تو کوچه پشتی مون یکی از ایرانی ها زندگی میکنه که یه پسره خوشگله چهارساله  به اسم علی داره ...
23 فروردين 1390

توهم یا واقعیت ؟؟؟

جیگر من ، عسل من سلاممممممممممممممم هفته هفدهم هم گذشت و من بی صبرانه منتظره تکونهاتم ، چیکار میکنی مامانی ؟ بجنت دیگه !!!! مامان اشرف (مامان گله خودم ) هر روز ازمن می پرسه تکون نخورد ؟منم میگم : نه همیشه هم میگه لابد تکون می خوره تو نمی فهمی . دوست گلم مامانه فرشته بهم گفته مثل ترکیدن یه حبابه اما هیچ حبابی رو من احساس نکردم . دو ، سه روز پیش دراز شده بودم که دستم رو روی دلم گذاشته بودم بعد از چند دقیقه احساس کردم یه موجی زیره دستم احساس می کنم به بابایی که گفتم گفت : نه فکر میکنی ، بعد خودش دستشو گذاشت بعد از یکی دو دقیقه یهو گفت : اه اه هههه آره یه چیزی تکون میخوره ؛ اما نه خودش نیست ؛ حال...
19 فروردين 1390

هفته شانزدهم

پسر گلم ، همه کسم   دلم برای اومدن تو وبلاگت پرپر میزد ، اما دیدم که اینترنت قطعه ؛ تصمیم گرفتم یک قلم و کاغذ بردارم اما خودکاره هم خشک شده   و نمی نویسه و من باز برای پیدا کردن یک خودکارتمام گوشه و کناره ها رو می گردم ( حالا هم دارم پاکنویسش می کنم ) مونسم عزیزم این روزها اصلا حال و هوای خوبی ندارم دلم گرفته است ، این حسه تنهایی لعنتی دست از سرم برنمی داره از بجگی سایه به سایه تعقیبم کرده هر وقت یه جا قالش گذاشتم باز اومد و منو پیدا کرد . اما نه حالا دیگه تنها نیستم تو رو دارم دایم تو ذهنم باهات درددل می کنم و یه گوشه خلوت پیدا می کنم و...
9 فروردين 1390

سلام سال نو

یا مقلب قلوب و البصار یا محول حول و الاحوال یا مدبر الیل و النهار حول حالنا الی احسن حال سلام همه وجودم چند ساعته دیگه سال 89 تموم میشه و برای همیشه به خاطره هامون می پیونده سالی پر از فراز و نشیب پر از لحظه های خوب و بد هیچ وقت مفهوم حول حالنا الی احسن حال را با تمام وجودم درک نکرده بودم وقتی که بدترین حال رو داشتم همه دنیا خاکستری بود تو اومدی و همه زندگی مو دگرگون کردی ، و دنیای تاریکم و روشن کردی تو همه امید زندگی من هستی ، هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بهت وابسته شده باشم تمامه لحظه ها بهت فکر می کنم باهات درد دل می کنم حرف میزنم ، گاهی فکر میکنم دیوونه شدم...
29 اسفند 1389