این روزی که داشتیم برمیگشتیم ایران فکر می کنم هفته یازدهم بودم
نیمه راه ( هفته بیستم )
سلام عزیزه مامان مبارکهههههههههههههه باهم به نیمه راه رسیدیم و چهار ماه و نیم دیگه مونده که من تو رو ببینم حالا دیگه یواش یواش تکون های کوچولویی تو دلم رو احساس میکنم . هفته گذشته منو بابایی با هم پیش یه خانوم دکتر مهربون رفتیم و صدای قلبه خوشگلتو شنیدیم برای اولین بار، اما نمیدونم چرا دایم فرار میکردی و صدا قطع می شد دوباره دکتر می گشت پیدا میکرد اما باز شما . و بابایی هم با خوشحالی بالای سر ایستاده بود و طبق معمول . اما چیزی که باعثه تعجبه خانوم دکتر شد افزایش زیاده وزن من بود ؛ واینکه چرا من یهو از 57 به 67 ر...
دوسته عزیزه مامان
سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن امروز عصر که مثل همیشه تنها بودم تصمیم گرفتم برم تا پارک سر خیابون کمی پیاده روی کنم ، که جلوی من یه مامان با پسر کوچولوش دسته همدیگرو گرفته بودن و آروم آروم راه میرفتن ، تو ذهنم خودمو با تو تصور میکردم که ما هم داریم تاتی تاتی راه میریم یهو به اندازه هزار سال دلم برات تنگ شد دوسته کوچولوی مامان . همینطور که میرفتم یاد یه خاطره از مالزی افتادم : یه روز عصر بود اواخر آذر ماه حوصله ام سر رفته بود سواره ماشین شدم که برم زمینه کناره دانشگاه پیاده روی ؛ تو کوچه پشتی مون یکی از ایرانی ها زندگی میکنه که یه پسره خوشگله چهارساله به اسم علی داره ...
توهم یا واقعیت ؟؟؟
جیگر من ، عسل من سلاممممممممممممممم هفته هفدهم هم گذشت و من بی صبرانه منتظره تکونهاتم ، چیکار میکنی مامانی ؟ بجنت دیگه !!!! مامان اشرف (مامان گله خودم ) هر روز ازمن می پرسه تکون نخورد ؟منم میگم : نه همیشه هم میگه لابد تکون می خوره تو نمی فهمی . دوست گلم مامانه فرشته بهم گفته مثل ترکیدن یه حبابه اما هیچ حبابی رو من احساس نکردم . دو ، سه روز پیش دراز شده بودم که دستم رو روی دلم گذاشته بودم بعد از چند دقیقه احساس کردم یه موجی زیره دستم احساس می کنم به بابایی که گفتم گفت : نه فکر میکنی ، بعد خودش دستشو گذاشت بعد از یکی دو دقیقه یهو گفت : اه اه هههه آره یه چیزی تکون میخوره ؛ اما نه خودش نیست ؛ حال...
هفته شانزدهم
پسر گلم ، همه کسم دلم برای اومدن تو وبلاگت پرپر میزد ، اما دیدم که اینترنت قطعه ؛ تصمیم گرفتم یک قلم و کاغذ بردارم اما خودکاره هم خشک شده و نمی نویسه و من باز برای پیدا کردن یک خودکارتمام گوشه و کناره ها رو می گردم ( حالا هم دارم پاکنویسش می کنم ) مونسم عزیزم این روزها اصلا حال و هوای خوبی ندارم دلم گرفته است ، این حسه تنهایی لعنتی دست از سرم برنمی داره از بجگی سایه به سایه تعقیبم کرده هر وقت یه جا قالش گذاشتم باز اومد و منو پیدا کرد . اما نه حالا دیگه تنها نیستم تو رو دارم دایم تو ذهنم باهات درددل می کنم و یه گوشه خلوت پیدا می کنم و...
سلام سال نو
یا مقلب قلوب و البصار یا محول حول و الاحوال یا مدبر الیل و النهار حول حالنا الی احسن حال سلام همه وجودم چند ساعته دیگه سال 89 تموم میشه و برای همیشه به خاطره هامون می پیونده سالی پر از فراز و نشیب پر از لحظه های خوب و بد هیچ وقت مفهوم حول حالنا الی احسن حال را با تمام وجودم درک نکرده بودم وقتی که بدترین حال رو داشتم همه دنیا خاکستری بود تو اومدی و همه زندگی مو دگرگون کردی ، و دنیای تاریکم و روشن کردی تو همه امید زندگی من هستی ، هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر بهت وابسته شده باشم تمامه لحظه ها بهت فکر می کنم باهات درد دل می کنم حرف میزنم ، گاهی فکر میکنم دیوونه شدم...



