میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

یادداشت های روزانه 4

عشقه من ، پسره من  سلام مامی جونم ؛ دلم برات یه ذره شده ، ( همین الان یه تکون حسابی خوردی ؛ یعنی دله تو هم تنگ شده؟؟؟؟؟؟ )      بیست و پنج هفته و پنج روز ...... یه چیزی نزدیک سیزده هفته مونده هیچ وقت تو عمرم اینقدر نگاه تقویم نکرده بودم و جالبه هر بار از اول هفته های باقی مونده رو می شمارم     تو این هفته  تو کارای جدید می کنی ، ماشالله نه به اون تکون نخوردن هات نه به الانت که دایم داری واسه خودت بازی می کنی       سه روز پیش خوابیده بودم و کتاب می خوندم ( این روزا کتابا...
10 خرداد 1390

ماجرای زانوی بابایی

سلام عسله مامان چند روز پیش بابایی رو بردم دکتر ارتوپد به خاطره زانوش که    ACL اش پاره شده ؛    یه ساله ونیم پیش بود غروب پاییزی یه روز جمعه و من و مامانم خونه ی خالم بودیم و بابایی مالزی بود ، عجیب دلم گرفت کلافه شده بودم احساسه پرنده ایی رو داشتم که میذارنش تو قفس و خودشو محکم به درو دیواره قفس میزنه رو داشتم رفتم توی یه اتاق تاریک دراز شدم و با خدا درد دل کنم تا آروم بشم اما تا چشمامو بستم یه نفس کشیدم یه هو یه نور شدیده چراغ چشمام کور کرد و شوهر خالم اومد تو ی اون اتاق بعد گفت : ا تو این جایی ، خواب بودی و شروع کرد خش خش با پلاستیک هاش ور رفتن و اینکه کارش تموم نمی شد حسابی اعصابم...
8 خرداد 1390

روزه مادر

      پسرم ، همه ی وجودم  امروز روزه مادره و من ازخوشحالی در پوسته خودم نمی گنجم  چقدر قشنگه حسه مادر بودن خدای مهربونی که منو لایق دونستی که مادر بشم به من لیاقته این نام رو بده به من کمک کن که مادر خوبی بشم کمکم کن بخوبی ازپسش بربیام       نزدیکای ظهره  و من تنهام بابایی رفته سره کار به سرم میزنه که برم پیاده روی همین که پامو بیرون میذارم همه خاطراتم به سراغم میاد یه لحظه بچه میشم یه لحظه عروس میشم یه لحظه میام به آینده وقتی که  تو کنارمی . بلاخره بابایی بلیط گرفت اما تنها برای خودش  و قراره که منو  تو با هم تنها بمونیم  یاد روزهایی ...
4 خرداد 1390

تبریک روزه مادر

    دلم می خواست زیباترین لبخندها نثارت کنم و گل بوسه های مهر را بر دستهایت بنشانم .دلم می خواست سر بر روی شانه هایت بگذارم و حرفای نا گفته دلم را برایت نجوا کنم .دلم می خواست همیشه در کنارم باشی و من با عشق نامت را صدا کنم ای مادر مهربانم ………. دوستت دارم مادر . دوست های مهربونم منو پسرم  روز زن و مادر رو به همتون تبریک می گیم از این که به ما سر میزنید ممنونیم و دوستتون داریم       ...
4 خرداد 1390

هفته بیست وسوم

      سلام عشقه من         چند روزی رو پیشه مامانم رفته بودم که ، یک کم به یاده قدیما ،که اونجا بودم بیفتم توی اون خونه که سالها زندگی کردم، همون جایی که وقتی می خواستم از مدرسه برگردم برای رسیدن بهش لحظه شماری میکردم، و تا میرسیدم می پرسیدم ناهار چی داریم ؟؟؟ عاشقه اینم که از توی پنجره اتاق به درخت گردو پیره توی حیاط خیره بشم و پدرم رو یه یاد بیارم که از اونجا رد میشد یا یه روز اونجا نشوندمش و ازش عکس گرفتم تا برای امروزم یادگاری بمونه .               بعد از چند رو...
30 ارديبهشت 1390

مامانه دلتنگ و سرگردون

سلام عزیزه دله مامان این روزها کم میام اینجا یا وقتی میام زود میرم و مجبورم مطالب رو تند تند بنویسم ، آخه تا میشینم کمردرد میگیرم انگاری که میرم رو ویبره چون همش در جا وول می خورم ، دکتر می گفت ماله اینه که عضلاته کمرتت ضعیفه چون یه وزنه بهت اضافه شده اینجوری شدی ، این روزها هم حسابی مواظب خورد و خوراکم هستم سعی می کنم شیرینی و مواده پر کالری نخورم . چند روزی که باباجونی رو تنها گذاشتیم و اومدم پیشه مامانم اما دلم واسه بابایی خیلی تنگ میشه از وقتی که تو اومدی خیلی بهش وابسته شدم و نمی تونم دوریشو تحمل کنم . تازه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قرار بوده که بابایی خرداد بره مالز...
11 ارديبهشت 1390