بابایی هم رفت
سلام نفسم![]()
![]()
چند روزه آخر رو هم با بابایی گذروندیم
، همه خوشحالیم اینه که ماهه آخرو را همه شو با هم بودیم
و حسابی با هم بیرون رفتیم و روز ها ی خوبی رو گذروندیم از جاده چالوسو پارک ملت؛ پارکهای دور و نزدیک تا خیابون گردی
.

چقدر شبه آخر سختم بود مجبور بودم جلوی همه طوری وانمود کنم که من خوبم
و همه چی آرومه و اصلان هم عین خیالم نیست که بابایی فردا داره میره
. اما ، امان از دله من
!!!
چقدر کنجه خلوت گیر آوردن تو اون لحظه ها لذت بخش بود جایی هایی مثله حموم و دستشویی
.

وقته خواب وقتی هر دو باهم بودیم اون حرف میزد و من هم مثل مجسمه بودم نمی تونستم یه کلمه حرف بزنم
یه چیزی شبیهه توپه بسکتبال توی گلوم گیر کرده بود هزار تا جمله قشنگ توی ذهنم بود اما نمی تونستم لب هامو تکون بدم فقط اشک هام میاومد
فکره فردا شبش که اینجا تنهام، راحتم نمی ذاشت؛ تصمیم گرفتم تا صبح بیدار بمونم و فقط نگاش کنم
اما وسطاش خوابم می برد
دوباره از خواب می پریدم و نگاش می کردم و این داستان هم چنان تکرار میشد .

بابایی سرشو گذاشته بود رو دلم و باهات حرف میزد
و ازت می خواست که مواظبه من باشی فدای تو بشم من که با تکون هات جوابه حرف هاشو میدادی
.
الهی بمیرم ؛ که بابایی نگرانه این بود که نکنه داره میره تو صداشو فراموش کنی اما من به جای تو بهش قول دادم
که هیچ وقت صدایه باباتو فراموش نمی کنی حتی اگه ازش دور باشی
.

موقعه رفتنه فرودگاه ، قرار بود فقط عمو امیر بابایی رو ببره
که اومدم با خواهش از بابایی خواستم که بذاره منم باهاشون برم واسه من همون دقایقه آخر هم غنیمت بود اما دلم می خواست تنها باشم که اگه گریه ام گرفت هیچیکی گریه مو نبینه حوصله دلداری های الکی رو نداشتم که تا لباس پوشیدم مامان اکرم گفت : تو داری می ری منم میام
که بعد از اون مامانم هم گفت پس منم میام
به مامانم گفتم مامان جا مون نمیشه و به مامان اکرم هم میگفتم مامانه من تنها میمونه که مامان اکرم گفت اصلا تو با این وضعیت این راه برات سخته من میرم که منم قبول کردم که باشه من میمونم پیشه مامانم
؛ آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب ؛ که بابایی اعلام کرد اصلان نمی خوام کسی بیاد ، خداحافظی کردیم و بابایی دلمو بوسید و رفت که سره کوچه که رسید ماشینو نگه داشت به من گفت نمیای که منم با خوشحالی رفتم و توی تمام راه از پشته سر بهش خیره شده بودم
.

بلاخره چهارشنبه خاکستری هم تموم شد و خدا رو شکر میکنم که هر چی بود رفت و تموم شد اما تو؛ وقتی که بابایی سواره هواپیما شد ،
شروع کردی به تکون خوردن
که من اینجوری فکر کردم که تو هم داری با همدردی می کنی اما دیگه از بعدش اصلان تکون نخوردی اصلا تا دو روز تکون نمی خوردی بهت میگفتم
آخه مامی جون چرا بامن حرف نمی زنی مگه تقصیره منه که بابایی رفته
، طو ی که نگران شده بودم اما وقتی رفتم کلاس و اونجا صدای قلبت رو شنیدم که قرص و محکم میزنه
خیالم راحت شد
تا امروز صبح که با بابایی حرف زدم گفت : خوب لباسمو بذار رو دلت تا منواحساس کنه که باورت نمیشه واقعان معجزه شد و تو شروع کردی به موج مکزیکی
و دله منو آب میکردی
.

خلاصه الان دورانه نقاهت بعد از بابایی رو میگذرونم و دلم می خواد تنها باشم
و یه کم با خودم خلوت کنم تا بتونم با این مساله رو برای خودم حل کنم اما با وجوده مامانم نمی تونم/(1784).gif)
گاهی فکر میکنم که نکنه من دختره بدی هستم
اما دسته خودم نیست نیاز دارم ؛برای همین خیلی عصبی ام و گاهی ناخواسته باهاش تند حرف میزنم بعدش خودمو دعوا می کنم
یاده این می افتم منم 9 ماه همینطوی تو دلش بودم ، دارم سعی می کنم که رفتارمو کنترل کنم تا مبادا دلش که فوق العاده حساسه و نازکه بشکنه .

عزیزه مامی![]()
!!!
امروز بیست و هفت هفته و دو روز رو با هم گذروندیم و آخرین هفته سه ماهه ی ششمه و مامی حسابی دلش زده بیرون
، گاهی موقعه خوابیدن احساسه یه توپه قلقلی رو دارم البته این احساس شاید زود باشه حالا حالا ها اصله کاری هاش مونده .
نمیدونی چقدر بی صبرانه منتظره تم هستی من ![]()
.


بابایی هم رفت
