میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

بابایی هم رفت

1390/3/21 13:45
نویسنده : ملی
384 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام نفسمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے شِکـْـلـَکْ
 هآے خآنومے

 

چند روزه آخر رو هم با بابایی گذروندیمشِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے ،  همه خوشحالیم اینه که ماهه آخرو را همه شو با هم بودیمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے و حسابی با هم بیرون رفتیم و روز ها ی خوبی رو گذروندیم از جاده چالوسو پارک ملت؛ پارکهای دور و نزدیک  تا خیابون گردی .

 

چقدر شبه آخر سختم بود مجبور بودم جلوی همه طوری وانمود کنم که من خوبم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےو همه چی آرومه و اصلان هم عین خیالم نیست که بابایی فردا داره میره شِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے . اما ، امان از دله من شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے!!!

چقدر کنجه خلوت گیر آوردن تو اون لحظه ها لذت بخش بود جایی هایی   مثله حموم و دستشویی .

 

 

وقته خواب وقتی هر دو باهم بودیم اون حرف میزد و من هم مثل مجسمه بودم نمی تونستم یه کلمه حرف بزنم یه چیزی شبیهه توپه بسکتبال توی گلوم گیر کرده بود هزار تا جمله قشنگ توی ذهنم بود اما نمی تونستم لب هامو تکون بدم فقط اشک هام میاومد شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےفکره فردا شبش که اینجا تنهام، راحتم نمی ذاشت؛ تصمیم گرفتم تا صبح بیدار بمونم و فقط نگاش کنمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے اما وسطاش خوابم می برد دوباره از خواب می پریدم و نگاش می کردم و این داستان هم چنان تکرار میشد .

 

بابایی سرشو گذاشته بود رو دلم و باهات حرف میزد و ازت می خواست که مواظبه من باشی فدای تو بشم من که با تکون هات جوابه حرف هاشو میدادی . 

 الهی بمیرم ؛  که بابایی نگرانه این بود که نکنه داره میره  تو صداشو فراموش کنی اما من به جای تو بهش قول دادم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے که  هیچ وقت صدایه باباتو فراموش نمی کنی حتی اگه ازش دور باشی .

 

موقعه رفتنه فرودگاه ، قرار بود فقط عمو امیر بابایی رو ببره که اومدم با خواهش از بابایی خواستم که بذاره منم باهاشون برم واسه من همون دقایقه آخر هم غنیمت بود اما دلم می خواست تنها باشم که اگه گریه ام  گرفت هیچیکی گریه مو نبینه حوصله دلداری های الکی رو نداشتم که تا لباس پوشیدم مامان اکرم گفت : تو داری می ری منم میام که بعد از اون مامانم هم گفت پس منم میام به مامانم گفتم مامان جا مون نمیشه و به مامان اکرم هم میگفتم مامانه من تنها میمونه که مامان اکرم گفت اصلا تو با این وضعیت این راه برات سخته من میرم که منم قبول کردم که باشه من میمونم پیشه مامانم ؛ آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب ؛ که بابایی اعلام کرد اصلان نمی خوام کسی بیاد ، خداحافظی کردیم و بابایی دلمو بوسید و رفت که سره کوچه که رسید ماشینو نگه داشت به من گفت نمیای که منم با خوشحالی رفتم و توی تمام راه از پشته سر بهش خیره شده بودم .

 

بلاخره چهارشنبه خاکستری هم تموم شد و خدا رو شکر میکنم که هر چی بود رفت و تموم شد اما تو؛ وقتی  که بابایی سواره هواپیما شد ،  شروع کردی به تکون خوردن که من اینجوری فکر کردم که تو هم داری با همدردی می کنی اما دیگه از بعدش اصلان تکون نخوردی اصلا تا دو روز تکون نمی خوردی بهت میگفتم

آخه مامی جون چرا بامن حرف نمی زنی مگه تقصیره منه که بابایی رفته ، طو ی که نگران شده بودم اما وقتی رفتم کلاس و اونجا صدای قلبت رو شنیدم که قرص و محکم میزنه in love heartخیالم راحت شد
 تا امروز صبح که با بابایی حرف زدم گفت : خوب لباسمو بذار رو دلت تا منواحساس کنه که باورت نمیشه واقعان معجزه شد و تو شروع کردی به موج مکزیکی و دله منو آب میکردی .

 

خلاصه الان دورانه نقاهت بعد از بابایی رو میگذرونم و دلم می خواد تنها باشم و یه کم با خودم خلوت کنم تا بتونم با این مساله رو برای خودم حل کنم اما با وجوده مامانم نمی تونم

گاهی فکر میکنم که نکنه من دختره بدی هستم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  اما دسته خودم نیست نیاز دارم  ؛برای همین خیلی عصبی ام و گاهی ناخواسته باهاش تند حرف میزنم بعدش خودمو دعوا می کنم شِکـْـلـَکْ هآے
 خآنومےیاده این می افتم منم 9 ماه همینطوی تو دلش بودم ، دارم سعی می کنم که رفتارمو کنترل کنم تا مبادا دلش که فوق العاده حساسه و نازکه بشکنه .

 

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےعزیزه مامیشِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے !!!

امروز بیست و هفت هفته و دو روز رو با هم گذروندیم و آخرین هفته سه ماهه ی ششمه و مامی حسابی دلش زده بیرون ، گاهی موقعه خوابیدن احساسه یه توپه قلقلی رو دارم البته این احساس شاید زود باشه حالا حالا ها اصله کاری هاش مونده .

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےنمیدونی چقدر بی صبرانه منتظره تم هستی من شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے.

 

 

 

دنی و ملی 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامان ماهان
21 خرداد 90 7:26
سلام گلم جای همسر خوبت خالی نباشه میدونم خیلی سخته ولی روزگار دیگه باید باهاش مدارا کنی
الهی که هر چه زوتر این جدائیها تموم بشه
قربون نی نی کوچولوی نازت برم که همه چیزو متوجه میشه و عکس العمل نشون میده
گلم مواظب خودت و عزیز دلت باش بوسسسسسس


مرسی دوست عزیزم ممنونم بخاطره همه ی خوبی هات ، دارم سعی می کنم مدارا کنم .
مامان شازده کوچولو
21 خرداد 90 22:15
سلااااااام عزیزای من ، خوبید؟
ملی گلم ، ان شاالله همسر نازنینت هرجا که هست تنش سالم و در کارهاش موفق باشه .
آقا نقطه جونم ، شما هم حالا مثل محمدرضا
مرد خونه هستی و باید از مامانی مراقبت کنی .
مواظب خودتون باشید
خیلی دوستتون دارم


ممنونم عزیزه دلم ان شالله سایه همسرت همیشه بالای سرتون باشه زتده باشه جیگر طلای من محمد رضای عزیزم


سارا-مامان تارا
22 خرداد 90 10:25
سلام مامان گل. من همیشه به وبت سر میزنم و خاطرات پر از احساست رو میخونم. و بعضی وقتهام گریم میگیره. خیلی با احساس نوشتی خانم گل... خدا شوهرت ونی نی ات رو حفظ کنه...


سلام ساراجونم
ممنونم که به ما سر میزنی لطفان آدرس بده ما هم به شما سر بزنیم اگه ناراحتت کردم ببخشید دوسته خوبم
رز
23 خرداد 90 12:10
سلام عزیزم خیلی بااحساس می نویسی اشک تو چشمام جمع شده قربونت برم مواظب خودت باش انشاءالله این روزا تموم بشه و همواره باهم و درکنارهم باشیدبوووووووووووووس


سلام ممنونم امیدوارم همینطور بشه
maman kochulu
24 خرداد 90 18:46
fadat shammmmmmmmmmmm



مرسی عزیزم زنده باشی
مامان شازده کوچولو
24 خرداد 90 23:14
سلام گلم
در چه حالید ، بیشتر بیا بنویس ، دلم پیش شما 2تاست ، من و محمدرضا که توی این روزهای بلند و گرم بدجوری همدم هم شدیم ،
مواظب خودتون باشید


چشم حتمان ، ان شالله بزرگ مرد کوچولوت زنده باشه برات
مامان ماهان
25 خرداد 90 0:58
سلام خانمم خوبییییییییییییییییییی


الهی قوربونت برم خدارو شکر خوبم
مامان فرشته
26 خرداد 90 2:20
سلام عزیز دلم خوبی ؟
الهی قربونت برم گلم جای بابای نقطه جون خالی نباشه
ان شاا... این چند وقت زودتر بگذره و با اومدن نقطه جونمون کمی از دلتنگیت از بین بره
وایییییییی می دونم چه حال بدی داری و داری چی می کشی
اگه خواستی قرار بگذار با هم بریم بیرون ما که به هم نزدیکیم
بوسسسسسسسسس

سلام عزیزم ممنون از همدردیت ، دوستت دارم . حتمان چرا که نه ؟؟؟