میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

پسره بابا

1390/3/27 13:48
نویسنده : ملی
543 بازدید
اشتراک گذاری

 

niniweblog.comniniweblog.com

 

 

سلام گل پسر ؛ قند و عسلniniweblog.com

 

یه کف مرتب و یه هورااااااا بلند برای تموم شدن هفته بیست و هفتم و آغازه هفته بیست و هشت و شروع سه ماهه آخر .niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

niniweblog.com

 

خوبی دنیا اینه که همه جوره می گذره و حسابی تو این  یک هفته خودمو مشاوره درمانی کردم  و سعی کردم که هر وقت موج منفی ها به سراغم میاومد با دلگرمیه وجوده تو از خودم دورش کنم به خودم میگفتم که شاید این یه فرصته که من هم کناره مادرم باشم ، نباید این دورانه قشنگ رو که پلی است که منو بتو میرسونه خراب کنم .niniweblog.com

 

niniweblog.com

هر روز غروب مامانم رو به مسجد می برم و توی اون مدت هم هر دو تایی با هم پیاده روی می کنیمniniweblog.comو من با تو حرف میزنم چند روزه صدای حیوون ها رو بهت  یاد میدم اما دایم نگاهه پشت سرم می کنم که مبادا کسی دورو بر م باشه اون وقت فکرمی کنم که من بالا خونمو اجاره دادم که دارم خودم با خودم هاپ هاپ می کنم و میو میو  ؛ ماشالله آدم ها هم که انگار تو عمرشون آدمه حامله ندیدن همچین با تعجب آدم رو از بالا تا پایین نگاه می کننniniweblog.com.

niniweblog.com

اما از هقته گذشته برات بگم ، که منو نصف جوون کردی ، گفتم که بعد از رفتنه بابایی تو دیگه تکون نخوردی تا ابنکه لباسش رو گذاشتم رو دلم و تکون خوردی که من اینو بر حسب اتفاق گذاشتم  اما برام جالب بود  . بعدش دیگه هر چی شیرینی خوردم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے دیدم که  اصلان تکون نخوردی شِکـْـلـَکْ
 هآے خآنومے ؛ 

 وقت غروب بود ؛ صدای اذان پیچیده بود  تو خیابونی که آسمونش همش خاک آلوده است  و دیدن رنگ  آبیش جزو  آرزو ها شده . 

جو دلگیری بود دیگه تاب نیوردم  و مثله دیوونه ها راه میرفتم و گریه میکردم که خدایا فقط بچه من سالم باشه  وباهات حرف میزدم  و نمی دونم چرا بی توجه به قولی که به بابا داده بودم که اسمه نهایی رو انتخاب کنه کارن صدات میزدم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے .

niniweblog.com

   تا روزه بعد صبح بازم دیدم ای بابا ازسنگ و علف صدا درمیاد اما از خروس زری پیرهن پری درنمیاد .

زنگ زدم به دکترم  ، گفت : چیزای خیلی شیرین بخور و تکون هاشو بشمار که بعد از کلی شربت و شیرینی و خرما چند تا حرکت آروم کردی که وقتی به دکترم گفتم  گفت مشکلی نیست نرماله بعدش با بابایی که حرف زدم تا اون رو هم که حسابی نگران شده بود از نگرانی دربیارم .  گفتم من گوشی رو میذارم روی دلم تو باهاش حرف بزن همین که گفت سلام پسره گلم شروع کردی به تکون های شدید و ضربه های محکم ، و تا وقتی که باهات حرف میزد تو هم دلمو بالا پایین میکردیHappy Dance با دیدن این صحنه دیگه نتونستم گریمو کنترل کنم با خوشحالی گفتم داره جوابتو میده تکوون می خوره Ura1واقعان که خدا خیلی خیلی  بزرگه .

niniweblog.com

وقتی به دکتر دوباره  زنگ زدم گفت : که آره درسته  جنین صدای پدرش رو میشناسه ، مامانم که فهمید می گفت : آخه شیطوون بلا تو چجوری تو دله مامانت همه چیز رو میفهمی ، اما خیلی وروجکی این همه من بیچاره باهات روزه قبل حرف زدم  ، صدات زدم التماست کردم جوابمو ندادیشِکـْـلـَکْ
 هآے خآنومے اما تا بابایی گفت : الو !!! واکنش نشون دادی . ای پسله بابایی ناقلاشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے .

niniweblog.com

دیشب ، ماه گرفتگی بود مامانم هم که دایم می گفت دست نذاری رو دلت ها!!!! بچه  دچاره ماه گرفتگی میشه هر چی می گفتم مادره من اینا خرافاته  ؛ آخه ماه تو اون بالا چی کاره من داره این عارضه ماله اختلال در پیگمان های رنگیه پوسته  میگفت بهر حال کار از محکم کاری که عیب نمی کنه  ،  لابد یه چیزی بوده مه قدیمی ها میگفتن .

شب بود و من داشتم نوازشت می کردم که مامانم گفت که ماه گرفته مراقب باش ، اینقدر گفت و گفت که این حرف در من اثر کرد و من بازم دچاره وسواس شدم که ای وای من دستم روی دلم بود نکنه بچه ام ماه گرفته بشه حتی موقع خواب که دستم به دلم می خورد یهو از خواب می پریدم و عصبی که چی کار کنم ؟؟؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

حالا بازم دلشوره به سراغم اومدهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے ، اما همه چیز رو به دست خدای مهربون و بزرگ می سپارم  و باز هم ازش می خوام که مراقبه همه ما بنده ها باشه که ما سخت بهش نیاز داریم .

 niniweblog.com

 

 دوستت دارم عسلم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان ماهان
29 خرداد 90 8:45
اولا جای همسرت خالی نباشه
دوما چه پسری قند عسلی
چقدر بابا جونش و دوست داره بووووووووس
مراقب خودت باش ملی جونم


مرسی عزیزه دلم چشم مراقبم .
بابایی
30 خرداد 90 19:53
سلام.......خدا بزرگه.....


سلام عزیز ذلم
معلومه که خدا بزرگه از بزرگیه خداست که تو و پسرم رو بمن داده .