پسره بابا
.gif)
.gif)
سلام گل پسر ؛ قند و عسل.gif)
یه کف مرتب و یه هورااااااا بلند برای تموم شدن هفته بیست و هفتم و آغازه هفته بیست و هشت و شروع سه ماهه آخر ..gif)
.gif)
.gif)
.gif)
خوبی دنیا اینه که همه جوره می گذره و حسابی تو این یک هفته خودمو مشاوره درمانی کردم
و سعی کردم که هر وقت موج منفی ها به سراغم میاومد با دلگرمیه وجوده تو از خودم دورش کنم به خودم میگفتم که شاید این یه فرصته که من هم کناره مادرم باشم ، نباید این دورانه قشنگ رو که پلی است که منو بتو میرسونه خراب کنم ..gif)
.gif)
هر روز غروب مامانم رو به مسجد می برم و توی اون مدت هم هر دو تایی با هم پیاده روی می کنیم
و من با تو حرف میزنم چند روزه صدای حیوون ها رو بهت یاد میدم اما دایم نگاهه پشت سرم می کنم که مبادا کسی دورو بر م باشه اون وقت فکرمی کنم که من بالا خونمو اجاره دادم که دارم خودم با خودم هاپ هاپ می کنم
و میو میو
؛ ماشالله آدم ها هم که انگار تو عمرشون آدمه حامله ندیدن همچین با تعجب آدم رو از بالا تا پایین نگاه می کنن
.
.gif)
اما از هقته گذشته برات بگم ، که منو نصف جوون کردی
، گفتم که بعد از رفتنه بابایی تو دیگه تکون نخوردی تا ابنکه لباسش رو گذاشتم رو دلم و تکون خوردی که من اینو بر حسب اتفاق گذاشتم اما برام جالب بود . بعدش دیگه هر چی شیرینی خوردم
دیدم که اصلان تکون نخوردی
؛
وقت غروب بود ؛ صدای اذان پیچیده بود تو خیابونی که آسمونش همش خاک آلوده است و دیدن رنگ آبیش جزو آرزو ها شده .
جو دلگیری بود دیگه تاب نیوردم و مثله دیوونه ها راه میرفتم و گریه میکردم
که خدایا فقط بچه من سالم باشه وباهات حرف میزدم و نمی دونم چرا بی توجه به قولی که به بابا داده بودم که اسمه نهایی رو انتخاب کنه کارن صدات میزدم
.
.gif)
تا روزه بعد صبح بازم دیدم ای بابا ازسنگ و علف صدا درمیاد اما از خروس زری پیرهن پری درنمیاد .
زنگ زدم به دکترم
، گفت : چیزای خیلی شیرین بخور و تکون هاشو بشمار که بعد از کلی شربت و شیرینی و خرما
چند تا حرکت آروم کردی که وقتی به دکترم گفتم گفت مشکلی نیست نرماله بعدش با بابایی که حرف زدم تا اون رو هم که حسابی نگران شده بود از نگرانی دربیارم . گفتم من گوشی رو میذارم روی دلم تو باهاش حرف بزن همین که گفت سلام پسره گلم شروع کردی به تکون های شدید و ضربه های محکم ، و تا وقتی که باهات حرف میزد تو هم دلمو بالا پایین میکردی
با دیدن این صحنه دیگه نتونستم گریمو کنترل کنم با خوشحالی گفتم داره جوابتو میده تکوون می خوره
واقعان که خدا خیلی خیلی بزرگه
.
.gif)
وقتی به دکتر دوباره زنگ زدم گفت : که آره درسته جنین صدای پدرش رو میشناسه ، مامانم که فهمید می گفت : آخه شیطوون بلا تو چجوری تو دله مامانت همه چیز رو میفهمی ، اما خیلی وروجکی این همه من بیچاره باهات روزه قبل حرف زدم ، صدات زدم التماست کردم جوابمو ندادی
اما تا بابایی گفت : الو !!! واکنش نشون دادی . ای پسله بابایی ناقلا
.
.gif)
دیشب ، ماه گرفتگی بود مامانم هم که دایم می گفت دست نذاری رو دلت ها!!!! بچه دچاره ماه گرفتگی میشه هر چی می گفتم مادره من اینا خرافاته ؛ آخه ماه تو اون بالا چی کاره من داره این عارضه ماله اختلال در پیگمان های رنگیه پوسته میگفت بهر حال کار از محکم کاری که عیب نمی کنه ، لابد یه چیزی بوده مه قدیمی ها میگفتن
.
شب بود و من داشتم نوازشت می کردم
که مامانم گفت که ماه گرفته مراقب باش ، اینقدر گفت و گفت که این حرف در من اثر کرد و من بازم دچاره وسواس شدم که ای وای من دستم روی دلم بود نکنه بچه ام ماه گرفته بشه حتی موقع خواب که دستم به دلم می خورد یهو از خواب می پریدم و عصبی که چی کار کنم ؟؟؟
حالا بازم دلشوره به سراغم اومده
، اما همه چیز رو به دست خدای مهربون و بزرگ می سپارم و باز هم ازش می خوام که مراقبه همه ما بنده ها باشه که ما سخت بهش نیاز داریم /rose.gif)
/rose.gif)
.
.gif)
دوستت دارم عسلم ![]()


پسره بابا
