میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

شروعه یک هفته خوب

1390/4/12 14:01
نویسنده : ملی
387 بازدید
اشتراک گذاری

deborah.mihanblog.comسلام نفسه مامی

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش!!!!!

 همه چی آرومه من چقدر خوشحالم     پیشم هستی حالا به خودم می بالم

خدای مهربون رو شکر می کنم که این هفته اینقدر قشنگ و با آرامش شروع شدشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے ، راستش یه کم شما مامی بی جنبه ایی داری !!! واسه اینکه یک مقدار کم طاقته و از شلوغی کلافه می شه شِـــکـْـلـَکْ
 هــآے خــآنــــــومـے البته شاید هم خیلی مقصر نباشه چونکه همیشه توی محیطه آروم زندگی کرده.

به خاطره اختلاف سنی زیادی که با خواهر ام دارم شِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےوقتی من دوربرم رو شناختم همه شون رفته بودن پی زندگی خودشون و من تقریبان تنها بزرگ شدم فقط می موند عید ها و مقداری از تابستون که اون موقع هم باز قاطی می کردمشِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے وقتی هم که ازدواج کردم به خاطره سربازی بابایی به شهری رفتیم که من هیچ کس رو نمی شناختم بعد از اون هم باز من از همه دور بودم تا وقتی که مالزی رفتیم و دیگه اونجا هم که واضحه ... واسه همین عادت کردم به جای آروم ؛ رفتن بیرون و گشت وگذار با دوستای خوب رو دوست دارم اما به شرطی که دوباره بعدش بیای تو دنیای آرومه خودم شِـــکـْـلـَکْ هــآے 
خــآنــــــومـے .

حدود ده روزی بود که مهمون داشتیم و خونمون شلوغ شده بود دیگه هیچی مرتب و سر جای خودش نبود حتی به تخته من هم تجاوز می شد و این خیلی برام غیره قابله قبول بود یا اینکه دره اتاق رو می بستم که دو کلمه با بابایی حرف بزنم می دیدم که بدون در زدن میان در اتاقم رو باز می کنن و حتی یکبار موقع حرف زدن با بابایی سایه دو تا پا رو پشته در اتاق دیدم اصلان این موضوع رو دیگه نمی تونستم هضم کنم .

بیشتره کارها هم افتاده بود رو دوش مامان اشرفه طفلکی شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـےاون خودش نیاز به مراقبت داره در صورتیکه کاره همه ماها هم رو دوشش افتاده بود واسه همین چهارشنبه صبح فرار و بر قرار ترجیح داد و رفت خونه خودش به شهر بروجردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد .

دیگه بدونه مامانم تحمله من هم کمتر شده بود تا اینکه مهمون های بیچاره روز شنبه گفتن ما میخوایم یکی دو روزه بریم شمال و برگردیم منم که احساس خستگی می کردم فکری به سرم زد که یک هفته ایی که تا نوبته چک آپه دکترم مونده برم پیشه مامانمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے   .

بلافاصله زنگ زدم به بابایی و باهاش مشورت کردم اونم قبول کرد واسه همین من هم به مهمون ها گفتم شما رفتید من هم میرم پیشه مامانم و اون بنده خدا ها هم چمدون هاشو برداشتن و رفتن هر چند که بعدش وجدان درده شدید گرفته بودم و خودم رو بخاطره کم حوصله بودنم دعوا می کردمشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے .

و بعد از رفتنشون من هم برای این که کارهمو انجام بدم به سمته یه سونوگرافی شتافتمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے که می خواستم سه بعدی انجام بدم هر چند که دکتر گفته بود بهتره انجام ندید اما من دلم میخواست ببینمت .اما تا رفتم داخل دکتر گفت ما سه بعدی نداریم و من هم با ناراحتی خوابیدم اما تنها چیزی رو که خیلی خوب و قشنگ دیدم دسته کوچولوی خوشگلت بود که مشت کرده بودی و تکون میدادیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد الهی من قوربونه اون دستت برم که همش تصویرش جلوی چشمامه ، کی می شه اون دستا رو من توی دستام بگیرم ؟؟؟؟؟؟

خلاصه برگشتم خونه واسه یازده شب هم جا رزرو کردم و ساکم رو هم بستم اومدم تو oovoo با بابایی حرف بزنم دیدم زیاد حرف نمی زنه ، لب و لوچه هاشم آویزونه  و ابرو هاشم توی هم گره خورده  هر چی هم بهش میگم چته ؟؟؟ می گه هیچی !!!!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

اینها علایم وقتیه که حتمان یه چیزی هست یا از چیزی نگرانه یا ناراحت بعد از یکی دو ساعت سر و کله زدن باهاش فهمیدم که موضوع از چه قراره ! دلش واسه ما شور می زدهشِکـْـلـَکْ هآے خآنومے که قرار بود شب تو جاده برم و با اینکه من از روزه قبل باهاش هماهنگ کرده بودم گفت : نه نمی خوای بری شب تو ماشین تک وتنها کلی هم تکون داره اگه مشکلی برات پیش بیاد می خوای چی کار کنی ؟؟؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

امان از دسته بابایی !!!!!!!!!!!!!!! خوب بگو نمی شه از اول فکراتو بکنی ؟؟؟شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

من هم اولش ناراحت شدم اما دیدم هم حرفه حساب جواب نداره بعدش هم اگه یه بار خدای نکرده چیزی بگه اون وقت می گه مگه من بهت نگفته بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واینکه من دیشب بعد از مدتها تنها خوابیدم البته تو باهام بودی و کلی باهم حرف زدیم ؛ صبح راحت و آروم چشمامو باز کردم و رفتم تو پارک یه دور زدم و بعدش رفتم خرید و چیزایی که خوشمزه بود و مقوی برای تو خریدم ، به خونه برگشتم یه دوش گرفتمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے و یه صبحانه توپ خوردم شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے ؛ یه ناهاره خوشمزه درست کردم   و ... وچقدر از آرامشم لذت بردم .

ممنونم از مهمونای عزیزم که اگه اونا نبودن این آرامش برام قابله لمس نبود و متاسفم برای خودم که اینقدر کم طاقتم  و ممنونم از تو پسره گلم که وجودت  برای من پر از انرژی مثبته

   .

دوستت دارم هستی من.  

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

بابا هوم
12 تیر 90 19:09
سلام

امیدوارم پسر خوشگلتون زود تر بدنیا باید تا ببینید زندگیتون چه بهشتی میشه




سلام ممنونم
مامان ماهان
13 تیر 90 8:33
سلام خوشحالم که حالت بهتر شده و باز برامون نوشتی
همیشه اینطور باش منم طاقت شلوغی رو ندارم همیشه خلوت و تنهایی رو دوست دارم
همسرت گلت هم برات نگران بوده بیچاره حق داره دیگه
میبوسمت دوست خوبم


سلام دوسته خوبم چشم سعی می کنم همیشه شاد باشم ، خوشحالم که فهمیدم تنها نیستم . بووووووووووووس
دانيال
13 تیر 90 13:28
سلام
من مامان دانيال هستم . خوشحال ميشم كه به سايت دانيال يه سري بزنيد
متشكرم مامان مهربون



سلام
راستش اسمه همسره من هم دانیاله اولش که گفتید مامانه دانیالید شاخ دراوردم فکر کردم مادر شوهرمه
باکماله میل حتمان


مامان شازده کوچولو
14 تیر 90 9:04
سلام ملی جونم
حق داری ، من هم اصلا از شلوغی خوشم نمیاد ،
هر جا باشم دلم میخواد زودی برگردم خونه ام ، اصولا خیلی مهمان ندارم اگر جایی دعوت هم بشم حوصله ام نمیگیره برم (حالا فکر نکن آدم اجتماعی نیستم ، یه کم اجتماعی هستم )راستش فکر میکنم لحظاتی که میتونه فقط و فقط مال خودمون 3تا باشه حیفه با دیگران قسمت کنم ولی بر عکس شازده کوچولو عاشق ددر و مهمونیه .....
بهر حال خوشحالم که به آرامش رسیدی عزیزم
ممنونم چه خوب فکر میکردم فقط خودم همینطورم راستش خونه ما هم زیاد مهمون نمیاد اما وقتی هم میاد درست حسابی میاد
خوش بگذره گلم