شروعه یک هفته خوب
آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش!!!!!![]()
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم
خدای مهربون رو شکر می کنم که این هفته اینقدر قشنگ و با آرامش شروع شد
، راستش یه کم شما مامی بی جنبه ایی داری !!!
واسه اینکه یک مقدار کم طاقته و از شلوغی کلافه می شه
البته شاید هم خیلی مقصر نباشه چونکه همیشه توی محیطه آروم زندگی کرده.

به خاطره اختلاف سنی زیادی که با خواهر ام دارم
وقتی من دوربرم رو شناختم همه شون رفته بودن پی زندگی خودشون و من تقریبان تنها بزرگ شدم فقط می موند عید ها و مقداری از تابستون که اون موقع هم باز قاطی می کردم
وقتی هم که ازدواج کردم به خاطره سربازی بابایی به شهری رفتیم که من هیچ کس رو نمی شناختم بعد از اون هم باز من از همه دور بودم تا وقتی که مالزی رفتیم و دیگه اونجا هم که واضحه ... واسه همین عادت کردم به جای آروم ؛ رفتن بیرون و گشت وگذار با دوستای خوب رو دوست دارم اما به شرطی که دوباره بعدش بیای تو دنیای آرومه خودم
.

حدود ده روزی بود که مهمون داشتیم و خونمون شلوغ شده بود دیگه هیچی مرتب و سر جای خودش نبود حتی به تخته من هم تجاوز می شد و این خیلی برام غیره قابله قبول بود
یا اینکه دره اتاق رو می بستم که دو کلمه با بابایی حرف بزنم می دیدم که بدون در زدن میان در اتاقم رو باز می کنن و حتی یکبار موقع حرف زدن با بابایی سایه دو تا پا رو پشته در اتاق دیدم اصلان این موضوع رو دیگه نمی تونستم هضم کنم
.

بیشتره کارها هم افتاده بود رو دوش مامان اشرفه طفلکی
اون خودش نیاز به مراقبت داره در صورتیکه کاره همه ماها هم رو دوشش افتاده بود واسه همین چهارشنبه صبح فرار و بر قرار ترجیح داد و رفت خونه خودش به شهر بروجرد
.

دیگه بدونه مامانم تحمله من هم کمتر شده بود تا اینکه مهمون های بیچاره روز شنبه گفتن ما میخوایم یکی دو روزه بریم شمال و برگردیم منم که احساس خستگی می کردم فکری به سرم زد
که یک هفته ایی که تا نوبته چک آپه دکترم مونده برم پیشه مامانم
.
بلافاصله زنگ زدم به بابایی
و باهاش مشورت کردم اونم قبول کرد واسه همین من هم به مهمون ها گفتم شما رفتید من هم میرم پیشه مامانم و اون بنده خدا ها هم چمدون هاشو برداشتن و رفتن هر چند که بعدش وجدان درده شدید گرفته بودم و خودم رو بخاطره کم حوصله بودنم دعوا می کردم
.

و بعد از رفتنشون من هم برای این که کارهمو انجام بدم به سمته یه سونوگرافی شتافتم
که می خواستم سه بعدی انجام بدم هر چند که دکتر گفته بود بهتره انجام ندید اما من دلم میخواست ببینمت .اما تا رفتم داخل دکتر گفت ما سه بعدی نداریم و من هم با ناراحتی خوابیدم اما تنها چیزی رو که خیلی خوب و قشنگ دیدم دسته کوچولوی خوشگلت بود که مشت کرده بودی و تکون میدادی
الهی من قوربونه اون دستت برم که همش تصویرش جلوی چشمامه ، کی می شه اون دستا رو من توی دستام بگیرم ؟؟؟؟؟؟

خلاصه برگشتم خونه واسه یازده شب هم جا رزرو کردم و ساکم رو هم بستم اومدم تو oovoo با بابایی حرف بزنم دیدم زیاد حرف نمی زنه ، لب و لوچه هاشم آویزونه و ابرو هاشم توی هم گره خورده هر چی هم بهش میگم چته ؟؟؟ می گه هیچی !!!!![]()
اینها علایم وقتیه که حتمان یه چیزی هست یا از چیزی نگرانه یا ناراحت بعد از یکی دو ساعت سر و کله زدن باهاش فهمیدم که موضوع از چه قراره ! دلش واسه ما شور می زده
که قرار بود شب تو جاده برم و با اینکه من از روزه قبل باهاش هماهنگ کرده بودم گفت : نه نمی خوای بری شب تو ماشین تک وتنها کلی هم تکون داره اگه مشکلی برات پیش بیاد می خوای چی کار کنی ؟؟؟
امان از دسته بابایی !!!!!!!!!!!!!!! خوب بگو نمی شه از اول فکراتو بکنی ؟؟؟
من هم اولش ناراحت شدم اما دیدم هم حرفه حساب جواب نداره بعدش هم اگه یه بار خدای نکرده چیزی بگه اون وقت می گه مگه من بهت نگفته بودم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واینکه من دیشب بعد از مدتها تنها خوابیدم
البته تو باهام بودی و کلی باهم حرف زدیم
؛ صبح راحت و آروم چشمامو باز کردم و رفتم تو پارک یه دور زدم
و بعدش رفتم خرید و چیزایی که خوشمزه بود و مقوی برای تو خریدم ، به خونه برگشتم یه دوش گرفتم
و یه صبحانه توپ خوردم
؛ یه ناهاره خوشمزه درست کردم
و ... وچقدر از آرامشم لذت بردم
.

ممنونم از مهمونای عزیزم که اگه اونا نبودن این آرامش برام قابله لمس نبود
و متاسفم برای خودم که اینقدر کم طاقتم
و ممنونم از تو پسره گلم که وجودت برای من پر از انرژی مثبته
.
دوستت دارم هستی من
.


شروعه یک هفته خوب 




