میکاییل میکاییل ، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

نقطه ؛ نقطه آغاز زندگی ما

شمارشه معکوس

       سلام پسره قشنگم هفته سی و ششم هم تموم شد و داریم با هم وارده هفته سی و هفت می شیم باورت می شه من که باورم نمی شه یعنی چیزی به اومدنت باقی نمونده و پره پرش یه ماهه دیگه اس که تو بغلمی ، اما تا نیای تو بغلم و از نزدیک نبینمت باور نمی کنم که مامان شدم   .   از هفته گذشته برات بگم از روزه پنجشنبه روزه بعد از عمله بابایی ، که صبح با دلشوره تمام زنگ زدم به عمو امیر که حاله بابا رو بپرسم که گفت : بابایی داره صبحانه می خوره و امروز هم مرخص می شه اینقدر خوشحال شدم که سر از پا نمی شناختم و از خوشحالی همش حرف میزدم بیچاره مامان اشرف؛  بلاخره بابایی ساعته سه اومد و ...
26 مرداد 1390

عمل پای بابا جونی

سلام عسلم   نمی دونی چقدر لذت بخشه لحظه های کناره هم بودن       اصلا باورم نمی شد که بابایی کنارمه حضورش دلمو گرم می کنه یه شادی خاصی بهم میده امیدوارم هیچ کس بدون همسرش نباشه    روز دوشنبه اولین کاری که کردم واکسنه کزازم رو زدم که تا حالا زدنش رو پشت گوش انداخته بودم و تا خانومه سوزن رو وارده دستم کرد تو یه تکونه خیلی محکم خوردی ، که همش بهت می گفتم نترس پسرم ، من پیشتم   . و بعدش خودم رو کشتم تا غروب شد و با محمد رضا   ( خواهر زاده ام که واسم مثله داداشیه که هیچ وقت نداشتم ) رفتیم فرودگاه ، تا رسیدم چند دقیقه بعد بابا...
20 مرداد 1390

بابایی فردا میاددددددددددددددددد

سلام پسره گلم   بلاخره انتظارمون داره تموم می شه و بابایی فردا شب این موقع پیشمونه    تو هم کلی از این موضوع خوشحالی و یک لحظه هم امروز تو دلم آروم و قرار نداشتی شبیه یه موشه کوچولو که زیره به ملافه حرکت کنه امروز جای آرنج و پات روی دلم حرکت می کرد امروز رکورد زدی واسم مامانی     فردا ؛ خودم می خوام برم فرودگاه دنبالش ، البته مامان اکرم می خواست بره دنبالش اما نمی دونی من با چه نرفندی نقشه سوار کردم تا خودمون با هم بریم آخه دلم طاقت نداشت بشینم خونه ؛  دوست داشتم از اولین لحظه با هم ببینیمش . آخ خدا جونم هزار بار شکرت   . ...
16 مرداد 1390

تولده مامی

سلام قند وعسله مامان    امروز تولده مامیه چند روزه وبلاگمون پر از تولد شده خوب چی کار کنیم تولدامون نزدیکه  و من سی سالم تموم شد ، که راستش تو این سی سال که گذشت تازه با وجوده تو دارم مفهموم زندگی رو می فهمم عزیزم تو اومدی تا منو بزرگ کنی به من یاد بدی هدف و امید داشتن یعنی جی ؟ عشقه واقعی یعنی چی ؟ مفهوم صبر و گذشت رو تو بهم یاد دادی لذت هایی را رو تجربه کردم که برام تازه و نو بود دنیا رو از یه دریچه ایی دیدم که خیلی برام جالب بود خودم احساس می کنم یه آدمه دیگه شدم با یه شخصیته جدید ، اصلان یادم نمیاد که قبلان چه شکلی بودم و چه طور فکر می کردم فقط میدونم پا به مرحله ی خیلی بالایی گذشتم و فقط میدونم تو د...
13 مرداد 1390

اتفاقاته هفته سی و سوم

سلامممممممممممممممممممممممم قند و عسله مامی   مامی ماشالله یه شکمی واسه خودش دست وپا کرده   و با رونده بزرگ شدن شکمم توانه من هم کم میشه هفته قبل با مامان اکرم رفتیم بیرون و من مجبور شدم سه طبقه رو باهاش برم بالا که عزیزم چشمت روزت بد نبینه رفتم بالا اما دیگه نمی تونستم بیام پایین مونده بودم وسطه پله ها، دو تا پاهم عضله هاشون کامل قفل کرده بود نمی دونی  با چه بد بختی خودمو پایین رسوندم اما بعدش تا  دو روز  از درد خوابیدم انگار یه تریلی هیجده چرخ از روم رد شده بود اصلان فکر نمی کردم که اینقدر فرق کرده باشم .       روزه سوم مرداد هم نوبته دکتر تغذیه داشتم که با کم...
9 مرداد 1390

تولده بابا دانیال

    سلام نفسم امروز یکی از بهترین روزای زندگیه منه آخه امروز تولد باباییه پس بابا جونی : ایشالله صد ساله شی نه صد و بیس ساله شی نه صد وبیس سال کمه همیشه زنده باشی بهترین بابای دنیا و تنها تکیه گاهه من دوستت داریم و همیشه به بودنت افتخار میکنیم       اینم عکسه بابایی تو پنج سالگی (حدودان )   عاشقتم نفس           ...
8 مرداد 1390

تولده فرشته کوچولوی مامان

  ای جانممممممممممممممممممممم قند و عسلم مامی امروز خیلی خوشحاله برای اینکه فرشته کوچولوی مامان  ، گیسو جونم بدنیا اومد ان شالله واسه مامان و بابای مهربونش همیشه زنده باشه . عزیزه خاله ؛ خوش اومدی قشنگم     ...
1 مرداد 1390